محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
231
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بيرونى حرب كرد . و از ديوار حصار آسيا سنگى بزرگ بيامد ، و محمّد بن مسلمه را برادرى بود ، او را بزد و بكشت . و بو بكر تا آخر روز بازگشت و چيز نكرد . ديگر روز پيغمبر لوا عمر بن الخّطاب را داد و او را حرب فرمود كردن . عمر برفت و آن روز حرب كرد و هم چيز نكرد و باز گشت . پيغمبر عليه السّلام گفت : * ( لأُعْطِيَنَّ الرَّايَةِ [ غداً ] رَجُلًا يُحِبُّ الله وَرَسُولَه وَيُحِبّه الله [ وَرَسوُلَه ] ياخذها عَنْوةَ . ) * پس هر كسى از قريش و از آن مهتران مسلمانان گوش همى داشت كه پيغمبر رايت ايشان را دهد . پس پيغمبر گفت : اين على بن ابى طالب كجا است پسر بو طالب ؟ گفتند يا رسول الله ، او را درد چشم گرفته است و به خيمه اندر است . پيغمبر او را بخواند و هر دو چشمش باز گرفت و به دو اندر دميد . او را چشم درست شد و بگشاد . پيغمبر عليه السّلام آن لوا او را داد و او را به خيبر فرستاد . و نخستين كسى كه او را پيش آمد ، مردى بود از مهتران خيبر نام او مرحب . از حصار بيرون آمد و با او به حرب بيستاد و اين رجز همى گفت : قد علمت خيبر انّى مرحب * شاكى السّلاح بطل مجّرب على بن ابى طالب گفت . . . انا الَّذى سمّتنى امّى حيدره * اكيلكم بالسّيف كيل السّندره ليث بغابات شديد قسوره اول مرحب على را ضربتى بزد . على سپر بر سر نهاد و سپر على را به دو نيم كرد ، و على را زيانى نرسيد . پس على او را شمشيرى بزد بر پاى و پايش بيفتاد . يكى ديگر بزد و بكشت . و محمّد بن جرير بدين كتاب اندر چنين گفته است كه مرحب را محمّد بن مسلمه كشت و پايش را زبير بن العوّام بريد كه آن روز مر على را درد چشم بود و هنوز بيرون نيامده بود ، و اين خبر نه درست است ، خبر درست آن است كه مرحب را على كشت . و به خبرى ديگر چنين است كه اين حصار بيرونى را درى بود آهنين ، آن را به چهار مرد فراز كردندى ، و يك طبق بود . على بن ابى طالب حلقهء آن در را بگرفت و از جاى بجنبانيد و بركند و جبريل او را يارى كرد تا آن در را از