محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

229

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كه من همى گويم اگر مسلمان شوى و به من بگروى ملك يمن به تو بگذارم ، و بر آن بزرگان عجم كه آنجا با تواند ترا پادشاه كنم ، و اگر نگروى خداى عزّ و جلّ ملك يمن و آن عجم امّت مرا دهد ، و دين من بر اين همه زمينها غلبه گيرد . ايشان تاريخ آن روز كه پيغمبر گفت بنوشتند و سوى باذان باز شدند . و پيغمبر مر آن دبير را هديه داد و آن سرهنگ را كمرى داد كه مقوقس فرستاده بود از بهر پيغمبر . و آن كمر از سيم كرده بود و زبر سيم زر كرده بود . ايشان سوى باذان شدند و او را حكايت كردند از اين سخن . باذان گفتا صبر كنيد كه اگر اين سخن درست شود و چنان بود كه او گفت او پيغمبر است ، به دو بايد گرويدن ، و اگر درست نشود آنچه كسرى فرموده است بكنيم . و از پس آن بس روزگار برنيامد كه نامهء شيروى آمد كه كسرى را بكشتند فلان روز ، و مردمان ملك به من دادند . چون اين نامه برخوانى مرا بيعت كن و بيعت همه به من بستان ، و آن مرد را كه به حجاز است و كسرى از بهر او نامه كرد نگر تا او را نجنبانى و چيزى نگويى تا من به تو نامه كنم . باذان نگاه كرد روز كشتن كسرى آن روز آمد كه پيغمبر گفته بود . باذان مسلمان شد و آن هر دو رسول مسلمان شدند ، و آن سرهنگ را كه پيغمبر عليه السّلام كمر داده بود ، [ 202 b ] امروز فرزندان او بر همه يمن فخر كنند و ايشان را و فرزندان ايشان را ذو المعجزه خوانند . و اين هم به سال ششم بود از هجرت . پس پيغمبر عليه السّلام به غزو خيبر شد به سال هفتم از هجرت .