محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

207

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اين سخن بگفت . كس جواب نداد . پس پيغمبر حذيفة بن اليمان را بخواند و گفت : برو تا ما را خبرى باز آورى . و نگر كه چيزى نكنى كه كار بر ما تباه گردد . چون او را از ميان ياران برگزيد نتوانست گفتن روم يا نه ، برفت . چون به لشكرگاه كافران رسيد بو سفيان را ديد كه مردمان را گرد همى كرد به خيمه اندر . حذيفه با آن مردمان به خيمه اندر شد . بو سفيان گفت : سخن خواهم گفتن ، هر كسى يار خويش را نگريد تا كسى غريب اندر ميان ما نبود . حذيفه پيش دستى كرد و آن را كه هم پهلوى او بود گفت : تو كيستى و چه مردى ؟ و اين از بهر آن كرد تا كس او را نپرسد . مرد گفت : من فلانم پسر فلان . بو سفيان گفت : اى قريش ، بدانيد ما اينجا آمديم و بسيار رنج برديم و اين بنى قريظه ما را خلاف كردند و با محمّد عهد كردند ، و ما نتوانيم اينجا بودن كه علف نيست و ستوران ما تباه شدند ، و اگر هيچ سختى به ما نرسيدى مگر اين باد بسنده بودى ، و اگر محمّد بداند كه ما در چه حاليم بر ما شبيخون كندى و ما را همه بكشندى . ما را امشب ببايد رفتن كه اگر بامداد رويم ، محمّد ما را اندر يابد . و همان شب به هزيمت برفتند و هر چيزى كه گران داشتند همه را آنجا بگذاشتند . و حذيفه چون مردم از خيمه بيرون آمدند او نيز بيرون آمد و بيستاد . بو سفيان را ديد كه از خيمه بيرون آمد و آن جمّازه را كه بر در خيمه بسته بود بر نشست . زانوى شتر بسته بود ، دل و هوش نداشت كه اوّل بگشادى . پس دست از پشت اشتر فراز كرد و زانوى شتر بگشاد و برفت . حذيفه چنين گفت كه من توانستم بو سفيان را اندر آن وقت بكشتن ، و ليكن نصيحت پيغمبر كار بستم كه گفت : كس را چيز مگوى . چون حذيفه بر گرديد كه به مدينه باز آيد ، پيغمبر آن حالها را همه گفته بود و خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ الله عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَكانَ الله بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً . 33 : 9 ) * خداى آن لشكر كافران را همه بپراگند و بنى غطفان باز گشتند و عرب همه باز گشتند . و اين سال پنجم اندر بود از هجرت ، ده روز مانده از سال پنجم . پس پيغمبر عليه السّلام گفتا : قريش نيز به حرب ما نيايند و ما را به حرب قريش بايد رفتن .