محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

182

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

قريش بريم و بفروشيم تا چيزى از ايشان بستانيم ، شما خويشتن را به اسيرى دهيد . از ايشان سه تن گفتند ندهيم : يكى مرثد ، و ديگر خالد ، و سديگر عاصم ، و هر سه حرب كردند با اين دوحى و با بنى هذيل تا كشته شدند ، و سه تن ديگر يكى خبيب ، و يكى زيد و سديگر عبد الله بن طارق دستها بدادند تا اسير كردندشان و ببردند . پس عبد الله دست از بند بيرون كرد و خويشتن را بگشود و بگريخت . او را طلب كردند و بيافتند و او را نيز بكشتند . و زيد و خبيب را ببردند به مكّه و بفروختند . خبيب [ را حجير بن ابى اهاب براى عتبة بن حارث بن عامر ] بخريد كه پدرش به بدر كشته شده بود ، ايشان را بخريد تا به خون پدر بكشد . پس هر دو را از حرم مكّه بيرون بردند . جايى است به در مكّه آن را تنعيم خوانند ، آنجا بكشتندشان . و خبيب را بر دار كردند و ديرگاه بر دار بماند . و زيد را هم آنجا بيفگندند . و به مكّه زنى بود نام او سلافه بنت سعد ، و پسر او را روز بدر ، اين عاصم كشته بود ، و آن زن نذر كرده بود كه از كاسهء سر اين عاصم آب خورد . چون شنيد كه عاصم را بكشتند ، كس فرستاد به بنى هذيل ، آنجا كه آن سه تن را كشته بودند بر سر آب رجيع ، و گفت : سر عاصم را كه بكشتيد به من آريد تا من به دو آب خورم . بيامدند و خواستند كه سر عاصم بر گيرند . خداى عزّ و جلّ زنبور بسيار را بفرمود تا بر سر عاصم گرد آمدند چنان كه در حوالى آن سر كس نيارستند گشتن . پس گفتند چاره آن است كه صبر كنيد تا شب در آيد و زنبور برود ، آنگه بياييد و بر داريد . چون شب اندر آمد خداى عزّ و جلّ سيلى بفرستاد و سر عاصم بر گرفت و ببرد ، و خبيب بدان دار بماند تا آن وقت كه پيغمبر عمرو بن اميّة الضمرى را به مكّه فرستاد تا بو سفيان را بكشد . و عمرو برفت و خبيب را از دار فرو گرفت به شب ، و خواست چون روز باشد به گور كندش . و چندين گاه بر دار نگنديده بود . پس چون روز ببود خبيب را نيافت و كس را نيافت كه ديده بود كه خبيب را چه كردند ، و اين خبر معروف است .