محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
172
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مىجست . و أبّى به مكّه هر روز پيغمبر را گفتى كه يكى جمّازه را مىپرورم تا ترا بگيرم و بكشم . و پيغمبر گفتى من ترا كشم ان شاء الله . و روز بدر ابّى به مكّه بود و برادرش اميّه به بدر بود و كشته شد . و روز احد ابىّ بيامد و پيغمبر را مىجست . چون بيافتش اندر آن وقت كه سعد تير مىانداخت ، سعد خواست كه او را به تير زند . پيغمبر گفت : مينداز تا فراز آيد . ابىّ فراز آمد و تير بر پيغمبر راست كرد و گفت يا محمّد ، كه رهاند ترا از من ؟ خداى گفت مرا از تو رهاند ، و ترا از دست من نرهاند . پيغمبر بر پاى خاست و حارث بن صمّه پيش او ايستاده بود با حربه . پيغمبر آن حربه از حارث بستد . و ابىّ سلاح تمام داشت و چيزى گشاده نبودش مگر گردن . پيغمبر عليه السّلام آن حربه را بر گردنش زد . سر حربه گردنش را بخراشيد و لختى بر اسب بخروشيد از درد آن ، و باز گشت خروشان . و به لشكرگاه شد و بانگ همى كرد كه اى قوم ، محمّد مرا به دست خويش بكشت . ايشان گفتند بانگ مدار كه چندان جراحت نيست كه ترا بيم مرگ بود . گفت : من درد مرگ همى يابم . و او مرا گفته بود كه من ترا بكشم . سخن او راست آمد ، و او همچنان خروشان همى بود . چون لشكر مشركان به مكّه باز گشتند او به راه اندر بمرد پيش از آنكه به مكّه رسيد . پس پيغمبر عليه السّلام همچنان بر پاى بايستاد و مسلمانان را مىديد كه به هزيمت سوى مدينه همى شدند ، و يكى تل بود از ريگ ، آنجا همى برشدند . پيغمبر عليه السّلام بانگ كرد و گفت : يا قوم ، باز گرديد ، اينك منم محمّد پيغمبر خداى . ايشان آواز پيغمبر بشنيدند باز نگشتند كه استوار نداشتند و با خويشتن گفتند پيغمبر خداى كشته شد . چنان كه خداى از ايشان حكايت كرد : * ( إِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ في أُخْراكُمْ . 3 : 153 ) * و مردى بود نام او انس بن نضر بن مالك همى گشت به لشكرگاه اندر ، و از مدينه افگار بيرون آمده بود . چون خبر هزيمت شنيد ، سلاح بر گرفت و به لشكرگاه آمد . ابو بكر و عمر و طلحه و زبير را رضوان الله عليهم هر چهار را ديد در پس سنگى خفته و پنهان شده ، و روز گرم شده بود . ايشان را گفت : ايدر چه كنيد . گفتند يا انس ، پيغمبر را كشتند . گفتا شما