محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
166
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كرد ، و لواى او مصعب بن عمير داشت و او را پيش صف اندر آورد و كوه احد را پيش گرفت . و به ميان كوه اندر يكى درّه بود كه از لشكر كافران بر آن راه بود كه از پس مسلمانان اندر توانستندى آمدن . پيغمبر پنجاه مرد از تير اندازان انصار بر سر درّه فرستاد . و مردى بود نام او ابو عبد الله [ بن جبير ] از بنى عمرو بن عوف بر ايشان مهتر كرد و ايشان را گفت : اگر دشمن روى به شما نهد و از اين درّه بيرون خواهد آمدن ، شما به تير باز داريد . و اگر ظفر ما را بود يا بر ما بود شما از ايدر مجنبيد تا من سوى شما نيايم كه خداى عزّ و جلّ ما را نصرت وعده كرده است . و هر دو صفها راست كردند و پيغمبر دو زره بپوشيد و دو شمشير حمايل كرد : يكى ذو الفقار و يكى جبد . و هر دو لشكر روى به رو در آوردند . بو سفيان رسولى بفرستاد تا برابر لشكر مسلمانان بايستاد و بانگ كرد كه يا مردمان مدينه ، بو سفيان مىگويد كه اين محمّد از ما است و ما از اوييم ، و ما را با او حرب و خون است و با شما ما را حرب نيست . و شما همسايگان ماايد از قديم باز . از اين مرد جدا شويد و به مدينه باز گرديد به سلامت ، و ما را با محمّد و مردمان مكّه بگذاريد . پس مسلمانان از انصار ، بو سفيان را و رسولش را جواب لعنت و دشنام دادند و گفتند اى سگ پليد ، برو و بو سفيان و قريش را بگوى تا خون ما جملگى نريزيد شما روى محمّد نبينيد . آن مرد باز گشت و بو سفيان را بگفت . و از مدينيان مردى بود نام او [ عبد ] عمرو و مهتر بود از قبيلهء اوس ، و مسلمان بوده بود ، و او را ابو عامر راهب خواندندى و پيغمبر او را آزرده بود ، و او مرتد شده بود ، و پنجاه تن از جوانان بفريفت و مرتد گشتند و به مكّه شدند . و بعد از آن پيغمبر او را فاسق خواندى و او به مكّه مىبود با ياران . پس چون سپاه از مكّه بيرون آمد ، او نيز بيرون آمد ، و همه راه بو سفيان را مىگفت : چندان بس كه اين سپاه روى بر او آورند و مردمان مدينه مرا ببينند ، همه اوس و خزرج سوى من آيند . پس چون صف راست كردند ، بو سفيان او را گفت : پيش شو و اهل مدينه را بخوان . او پيش صف شد و گفت : يا مردمان ، منم عبد عمرو بن صيفى و از مدينه برفتم و باز شما آمدم . مسلمانان گفتند لعنت بر تو باد ، اميد مىداريم كه به پاى