محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
160
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پايش بشكست . بانگ كرد و گفت : آوخ . ايشان از بيم آنكه آنجا بماند ، او را به پشت اندر گرفتند و از در حصار بيرون آمدند . و مردمان حصار هر كسى از خانه به در دويدند و كس ندانست كه كى بوده است . تا ايشان چراغ بر افروختند و از خانه ها بيرون آمدند و پيش دربان آمدند . ايشان بسيار راه رفته بودند . مردمان بر دربان گرد آمدند . او گفت : من اين درها ببستم و كليدها بياويختم چنان كه رسم بوده است . پس او را گفتند درها ببنديد كه محمّد بر ما شبيخون آورده است با ياران ، و نبايد كه خويشتن را به حصار اندر افگند . پس درهاى حصار ببستند و كس از بيرون نيارست آمدن . پس مسلمانان گفتند ما باز نگرديم تا آنگه كه يقين بدانيم كه بو رافع كشته است . چون سحرگاه بود ، زنان نوحه و بانگ كردند . چون نوحه و بانگ از حصار بشنيدند ، بدانستند كه مرده است . آنگه برفتند و آن پاى شكسته را بر گرفتند و به مدينه آوردند . و پيغمبر عليه السّلام شاد شد و دست بر آن پاى شكسته بماليد ، هم در حال درست شد و بر پاى خاست . آنگه همه جهودان كه گرداگرد مدينه بودند از پيغمبر بترسيدند و گفتند اين چه مردماناند كه با محمّداند كه مردمان را با درهاى بسته اندر حصارها مىكشند ، و هر كسى بيامد و صلح كرد . و پيغمبر عليه السّلام چون رجب و شعبان و رمضان ببود بدين شعبان اندر حفصه ، دختر عمر بن الخطَّاب ، را به زنى كرد . و پيغمبر عليه السّلام روزهء ماه رمضان بداشت و نماز عيد بكرد و صدقهء عيد بفرمود ، و چون از شوال هفت روز بگذشت به غزو احد شد .