محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
147
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ خبر عمير بن وهب الجمحى ] و به ميان قريش اندر مردى بود نام او عمير بن وهب الجمحى ، مردى دلير و مردانه و ليكن درويش بود و عيّار بود و كارهاى تهوّر و مردانگى بسيار كردى ، و روز بدر حزر لشكر پيغمبر او كرده بود ، و با او پسرى بود نام او وهب بن عمير و راههاى باديه دانستى و حزر لشكر نيك دانستى كردن ، و روز بدر كه لشكر هزيمت شدند او بجست و پسرش اندر ماند و اسير شد . چون اين عمير با صفوان ابن اميّه نشسته بود به مزگت اندر و حديث بدر همى كردند ، عمير غم پسر همى خورد كه اسير شده بود و گفت : خواسته ندارم كه او را فدا كنم ، و اگر نه آنستى كه من عيال بسيار دارم و ترسم كه از پس من ضايع گردند ، من به مدينه شدمى به بهانهء پسر و آنجا بودمى تا آن وقت كه محمّد را جايى تنها بيافتمى و او را بكشتمى ، و اگر مرا بكشتندى روا داشتمى . صفوان گفت : عيال تو بر من ، تا بزيم ايشان را نفقه دهم . گفتا : وام دارم . گفتا : وام تو نيز بگذارم . پس عمير از مكّه برفت و صفوان هر چه بايست او را بداد و سلاح و هزينه داد تا به مدينه شد . جبريل بيامد و پيغمبر را عليه السّلام آگاه كرد از حديث و تدبير عمير كه با صفوان كرده بود و آمدن عمير به مدينه . پيغمبر به مزگت مدينه اندر نشسته بود ، عمير از در اندر آمد . پرسيد كه يا