محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
131
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيش از اسلام . چون عبد الرّحمن مسلمان شد آن دوستى همچنان داشتند . و اميّه كافر بود ، و اميّه عبد الرّحمن را همچنان عبد عمرو خواندى . و عبد الرّحمن او را گفتى : مرا عبد الرّحمن خوان ، بندهء خداى . اميّه گفتى : من رحمان نشناسم و ندانم كه رحمن چيست . گفتى : عبد الله خوان ، گفتا : عبد الله نشناسم ، عبد الإله خوانم . گفت : روا است . و اميّه عبد الرّحمن را عبد الإله خواندى . پس آن روز اميّه با پسرش على به لشكر قريش اندر بودند . چون لشكر هزيمت شد ، اميّه مردى پير بود و اسب از وى رميده بود و نتوانست پياده دويدن كه بمانده بود . پس بر جاى بيستاد . و پسرش على جوان بود و از پدرش جدا نتوانست بودن . و هر دو به لشكرگاه خويش ايستاده بودند و كسى را همى جستند تا ايشان را اسير كند تا از كشتن برهند . و عبد الرّحمن بن عوف سلاح دوست داشتى . به لشكرگاه اندر همى گشت و دو تا زره گره كرده بود و بر گردن افگنده و همى برد . اميّة بن خلف او را از دور بديد . بشناخت و بانگ كرد : يا عبد الإله ، بيا و مرا و پسر مرا اسير كن كه ما بهتريم از آنچه تو دارى . عبد الرّحمن عوف آن زره ها بينداخت و ايشان را بگرفت و اسير كرد و هر دو را همى آورد . بلال حمامه پيش ايشان آمد . و اين بلال به مكّه همسايهء اميّه بود ، و اميّه هر روز بلال را عذابها داده بود و بردى و دست و پايهاش ببستى و سنگ تافته بر شكم او نهادى و شكنجهء سر و پاى او كردى و گفتى مسلمان نبايد شدن . و بلال همى گفت : الله احد ، الله احد . پس چون مشركان روز بدر به هزيمت شدند ، بلال دانست كه اميّة بن خلف ميان ايشان است . او را هيچ همّت نبود مگر آنكه او را بگيرد و بكشد يا اسير كند . و به لشكرگاه اندر همى گشت . پس اميّه را ديد با پسرش كه عبد الرّحمن بن عوف داشت و به اسيرى همى برد . بلال گفت : يا عبد الرّحمن ، اين كافران را كجا مىبرى كه من ايشان را همى جويم . عبد الرّحمن گفت : خاموش باش كه ايشان اسيران منند . بلال گفت : خدايم مرهاناد اگر ايشان از دست من برهند كه اين كافران قريش دشمنان خداى و رسولاند . پس مسلمانان گرد آمدند با شمشيرها و پسرش را بكشتند . و عبد الرّحمن بن عوف به اميّه اندر آويخت ، او را گفت : پسرت