محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
117
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مردم به اختلاف اندر افتادند . گروهى گفتند باز گرديم و گروهى گفتند باز نگرديم . و طالب بن ابى طالب عبّاس را گفت : اى عمّ ، باز گرديم . عبّاس نيارست باز گشتن از بيم بو جهل و قريشيان و به مكّه مردى بود از بنى ثقيف و خليفهء بنى زهره بود و اندر بنى زهره روشناس بود و مردم سخن او بشنيدندى و فرمان بردندى ، و او با جماعتى بسيار از بنى زهره با لشكر بود ، مر بنى زهره را گفت : باز گرديد كه خواستهء شما به سلامت به مكّه رسيد ، شما را حرب چرا بايد كردن . و بنى زهره صد و پنجاه مرد بودند . چون خليفه باز گشت ، جمله باز گشتند به قول او . و به مكّه اندر قبيله اى نبود كه نه از آن قبيله قومى بدين لشكر اندر بودند مگر از بنى عدىّ بن كعب كه خود از مكّه نرفته بودند كه ايشان را اندر آن كاروان بضاعتى نبود . پس چون بنى زهره بازگشتند ، و همه لشكر خود هزار و صد مرد مانده بودند ، چون بنى زهره باز گشتند ، نهصد و پنجاه مرد بماندند . بو جهل بترسيد كه ديگران باز گردند . همان شب از آن منزل بر گرفت و پيشتر شد سوى بدر ، و همه لشكر با وى برفتند و نيز كس باز نگشت . و جبريل پيغمبر را عليهما السّلام خبر كرد كه كاروان شد و لشكر آمد . پيغمبر عليه السّلام ياران را گفت : مشورت كنيد تا چه كنيم . و همه ياران ، مهاجر و انصار ، گرد آمدند . چون پيغمبر عليه السّلام گفت چه گوييد و چه كنيم . نخست بو بكر صديق رضى الله عنه بر پاى خاست و گفت : يا رسول الله ، همه آن كنيم كه تو خواهى و تو فرمايى ، ايشان همه خويشان مااند و ليكن ما به تو بگرويده ايم و دين تو پذيرفتيم ، و از ايشان بيزار شديم و جان و تن فداى تو كرديم ، و در پيش تو با ايشان حرب كنيم تا خداى تعالى ترا نصرت دهد و دين تو آشكارا شود ، و كافرى از جهان برخيزد ، يا همه پيش تو كشته شويم . پيغمبر او را دعا كرد و گفت : نيكو گفتى يا ابا بكر . بو بكر بنشست و پيغمبر عليه السّلام آن بيعت از انصار مىخواست ، و اگر نه دانست كه مهاجر او را يارى دهند و نصرت كنند اما از انصار مىترسيد و از مردم مدينه كه باز گردند ، زيرا كه آن شب به عقبه كه با پيغمبر بيعت كردند ، سعد معاذ گفتا : يا رسول الله ، با من به مدينه آى . پيغمبر گفتا مرا هنوز پيغام و امر از خداى