محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

113

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

او به مزگت اندر نشسته بود به ميان جماعت قريش . عقبه او را گفت : تو بدين جمع نخواهى رفتن ؟ اميّه گفت : خود شما بسنده باشى . عقبه گفتا : از بهر خواهش مرا برو كه من نيز به فرمان تو خيو در روى محمّد انداختم ، روا بود اگر تو نيز بيايى . اميّه گفت : من پيرم و پسرم جوان است ، او را بفرستم . عقبه گفت : از عبّاس پيرتر نه اى ، و او عمّ محمّد است و همى رود ، تو شرم ندارى كه گويى نروم . پس عقبه هر چند گفت اجابت نكرد . عقبه كس به خانه فرستاد تا مجمرى و لختى عود بياوردند و آتش اندر آنجا كردند و لختى عود بر آنجا نهادند و به زير دامن اميّه نهاد و چرخ زنان بياورد و بنهاد . اميّه گفتا اين چيست ؟ گفتا : تو به حرب نيارى آمدن آن كن كه زنان كنند . اين عود را زير دامن گير و دوك همى ريس و بنشين همچنان كه زنان . اميّه را از آن اندوه آمد و ننگ داشت ، و آن مجمر و آن دوك را بر او انداخت و او را دشنام داد و برخاست خود با پسر . و بو لهب عبد المطَّلب بيمار بود سخت و نتوانست رفتن ، و او را بر مردى خواستهء بسيار بود از مهتران ، نام او عاص بن هشام بن مغيرة المخزومى ، و او از مهتران بنى مخزوم بود ، و اين عاص به جاى خود يكى فرستاده بود . پس بو لهب او را گفت : اگر به تن خويش به روى به جاى من ، آن چهار هزار درم ترا بخشيدم . پس عاص به تن خويش برفت با جمعى از بنى مخزوم از خويشان و مولايان خويش . و آن ضمضم به مكّه اندر سه روز بيش نبود . پس چهار هزار مرد از مكّه بيرون شدند با اسبان تازى و اشتران دونده جز پياده همه با سلاحهاى تمام . چون از در مكّه بيرون آمدند ، بو جهل آن سپاه را نام بنوشت و شاد شدند بدان لشكر ، و گفت : محمّد ايدون پندارد كه بو سفيان ، عمرو حضرمى است كه همى از طايف آمد با لختى خرما و ميوه و لختى اديم و چهار تن با آن كاروان بودند تا محمّد تنى چند بفرستاد تا آن كاروان را بشكستند و عمرو را بكشتند . ما امروز او را نماييم كه [ 180 a ] خواستهء خويش را و دين خويش را چون نصرت كنند ، و خلق را چون از او برهانيم . و اين برادر عمرو حضرمى را با خويشتن ببردند و گفتند ما همى به طالب خون برادر تو مىشويم تا آنكه برادر ترا كشت و آنكه فرمود هر دو را بكشيم . و از اين حديث نه بو سفيان خبر داشت و نه