محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

91

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و او را بكشيم ، و ممكن است كه چون روز بود مردمان بنو هاشم آگاه شوند و ما را ببينند و بدانند كه ما به كشتن محمّد آمديم . پس برخاستند همه به يك جاى و اندر سراى پيغامبر شدند . على را ديدند خفته ، همه خجل گشتند . گفتند : يا على ، محمّد كجا است ؟ گفتا : ندانم . پس اندران [ ميان ] مردى بود از بنى مخزوم نام او سراقة بن مالك ، او گفت : اى مردمان ، اكنون كه اندر اينجا آمديم از اين كه يافتيم بپردازيم و آنگه طلب محمّد كنيم . على چون اين بشنيد از جاى بر جست و شمشير از نيام بر كشيد و آهنگ ايشان كرد . ايشان همه بجستند و برفتند و گفتند ما به طلب محمّد آمديم ، على را چه كنيم . و على هنوز هفده ساله بود . پس هم اندر آن شب پيغمبر عليه السّلام با ابو بكر بيامد بر آنكه به مدينه آيد ، و بدان راه غارى بود . پيغمبر گفت : يا ابا بكر ، ما را جايى پنهان بايد شدن كه ايشان هم اكنون به طلب ما آيند . پس اندر آن غار شدند ، و خداى عزّ و جلّ در غار ناپديد كرد از خار ، و عنكبوت بيامد به فرمان خداى عزّ و جلّ و بر در غار تنيد ، و كبوترى را فرمان داد تا بدان در غار خايه نهاد و بچه برآورد هم اندر زمان . پس چون اين مردمان از خانه بيرون آمدند ، گفتند اكنون روز شد تدبير آن كنيد كه محمّد را طلب كنيم . پس دليلى را به دست آوردند و او را به مزد گرفتند ، و او آن راه مدينه نيكو دانستى ، و بر عقب پيغمبر عليه السّلام بيامدند تا به در آن غار آمدند . آن گاه پى را نديدند . دليل گفت : من چندين بيش ندانم كه پى ايشان است ، و روز شد و آفتاب برآمد و من تا هم اينجا مىدانم ، شايد بودن كه ايشان اندر اين شكافاند . گفتند اى احمق ، اين شكاف كوه عنكبوت برتنيده است و كبوتر خانه كرده و بچه بر آورده . اگر كسى در اينجا رفتى ، اين نبودى ، و آواز ايشان به گوش پيغمبر و آن بو بكر مىرسيد و هر دو ايشان را مىديدند از غار ، و آوازشان مىشنيدند . بو بكر گفت : يا رسول الله ، مشركان قريش آمدند و ترسم كه ما را هلاك كنند . پيغمبر گفت : يا با بكر ، مترس كه خداى عزّ و جلّ با ما است . چنان كه خداى گفت : * ( ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما في الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِه لا تَحْزَنْ إِنَّ الله مَعَنا . 9 : 40 ) * پس آن