محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

79

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ميان ما و ميان قريش و ميان همه عرب در باديه دوستىاى است ديرينه از پدران ، و ما اين همه مىپذيريم و نصرت پيغمبر مىكنيم و خلق را بر خويشتن دشمن مىكنيم ، و ميان ما و قريش و عرب بلا بد خون ريختن بود و عداوتها افتد . نبايد كه پيغمبر را كار راست شود و فرمان دادن و مملكت عرب و سيادت و اقتدا به دو گردد ، و او را آرزوى وطن و خانهء خويش خيزد و باز مكّه آيد به ميان قوم خويش ، و ما را دست باز دارد به ميان خلق با عداوت و دشمنى عرب . پيغمبر گفت : من از شماام و مرگ و زيستن من اندر ميان شما است . ايشان بدين سخن سخت شاد شدند و بپراگندند . چون ديگر روز ببود ايشان عزم رفتن كردند . و خبر در مكّه فراخ شد كه اهل مدينه با محمّد بيعت كردند . و مكيّان همه بيامدند به نزديك اين هفتاد تن . و پيش ايشان كس فرستادند كه ما شنيديم كه شما محمّد را به مدينه خواهيد بردن با خويشتن و به حرب ما او را بيعت كرديد . و ما خود با شما بسيم ليكن كراهيت داريم كه شما همسايگان ماايد نخواهيم كه با شما حرب كنيم . مردمان مدينه منكر شدند و گفتند ما از اين خبر نداريم . ايشان باز گشتند و بگفتند . و از آن نقيبان مدينه يكى عبّاس بن عبادة بن نضله بود . نگاه كرد اندر پاى مردى ، نام وى الحارث بن هشام بن المغيرة المخزومى ، و از مهتران مكّه بود و برادر بو جهل بن هشام بود ، و يكى نعلين به پاى اندر داشت سخت نيكو . عبّاس بن عباده با جابر بن عبد الله الانصارى مزاح كرد و گفت : يا ابا عبد الله ، تو مهتر همه مدينه اى و يكى نعلين چنين به پاى اندر ندارى كه به پاى حارث اندر است . حارث آن سخن بشنيد و آن نعلين از پاى بيرون كرد و سوى عبّاس انداخت و خود پاى برهنه مىرفت . جابر بن عبد الله مر عبّاس را گفت اين زشت بود كه مردى مهتر پاى برهنه برفت . حارث گفت : به ميان قوم خويش مىرود ، و اين نعلين از پس او ببايد بردن او را دادن . عبّاس گفت : من ندهم كه من اين را فال كردم و اگر اين بيعت ما درست شود ، ما همه خواستهء اهل مكّه چنان بستانيم كه من اين نعلين از وى بستدم . و از مدينه جز اين هفتاد تن ، [ بسيار مردم ] ديگر به حجّ آمده [ 174 b ] بودند و