محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
70
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و گفتى باشد كه كسى بگرود و مرا به حىّ خويش برد تا آنجا خداى را همى پرستم و از مكّيان و قريشيان برهم . و هر جايگه كه بشدى كس به دو نگرويدى و اگر بگرويدى او را نيارستى پذيرفتن از بيم اهل مكّه . پس پيغمبر عليه السّلام سوى بنى كنده شد و ايشان مردمانى بودند با عدد بسيار اندر عرب ، و شوكتى عظيم داشتند . و خويشتن را بر ايشان عرضه كرد و نپذيرفتند . پس به بنى كلب شد ، هم نپذيرفتند . پس به بنى حنيفه شد ، هم نپذيرفتند . و هر سالى به هر قبايلى كه به موسم آمدندى برگشتى و كس نبودى كه دينش بپذيرفتى يا او را بپذيرفتى . و هر كه دين او بپذيرفتى ، او را نيارستى پذيرفتن . و قريش هر سالى به منا كس بنشاندندى تا كس به دين محمد نگرود . و مرد به همه قبايل [ 172 b ] عرب بگشتى و گفتى كه ايدر يكى ديوانه است و او را محمّد خوانند ، و دينى محدث آورده است اگر بر شما آيد ، نگر تا به دو نگرويد و دين او نپذيريد . و مرّدى روايت كرد از بنى كنده ، گفت : يك سال آنگه كه من كودك بودم و به مكّه آمده بودم با پدر به حجّ كردن ، چون به منا فرود آمديم مردى ديدم گيسوى دراز و روى نيكو بر سر ما ايستاده ، فصيح مردى با هيبت و سخنان او شيرين و بر دل مردمان نزديك . و دين بر ما عرضه كرد و ما را به خداى خواند و از بتپرستى نهى كرد . و از پس او مردى بيامد با ريشى دراز و موسى سرخ و به چشم احول ، رداى عدن بر افگنده ، كه از آن زشتتر مردى هرگز نديدم ، و گفت : اى مردمان ، از اين مرد پرهيز كنيد كه اين مرد ديوانه درو غزن است و سخن او مشنويد و دين خويش دست باز مداريد . پس من پدرم را گفتم كه اين مرد كيست ؟ پدرم گفت : آن پيغمبر قريش است محمّد بن عبد الله بن عبد المطَّلب ، مردمان را به دين خويش همى خواند . گفتم اين مرد ديگر كيست ؟ گفت : عمّ او است بو لهب ، عبد العزّى ، و هر كجا او شود اين از پس همى رود و او را دروغزن همى كند از پيش خلق . و پيغمبر هر سالى چنين كردى تا به همهء عرب و بحرين و يمامه و يمن و همه شهرها خبر او شنيدند و كس نيافتى كه او را بپذيرفتى تا آنگه كه روزيش از مكّه سپرى شد و به مدينه هجرت كرد با جمعى از بزرگان مدينه .