محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

49

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

دهد و ديت بستاند . اين را اندر دل مكنيد كه تا يك تن از بنى هاشم مانده بود ، محمّد را به كشتن ندهد . ايشان از او نوميد شدند و باز گشتند ، و به كعبه اندر گرد آمدند . و مر وليد مغيره را پسرى بود نام او عماره و بزرگ شده بود و ريش درآورده ، و اندر همه جوانان قريش مردى نبود از او بخردتر و نيكوروىتر ، و بو طالب او را سخت گرامى داشتى و پسر خويش خواندى ، و ده روز و يك ماه او را به خانهء خويش داشتى . و زنان مكّه بسيار به دو مايل بودندى از نيكورويى و بسامان بودن او . و او از خرد و هشيارى به هيچ زن ننگريستى و هرگز او را به هيچ زن و ناشايست تهمت نكرده بودند ، و بو طالب او را از آن پاك دامنى دوست داشتى ، و همه مردمان بيرون از قريش او را نيكو داشتندى ، و پدرش را به دو نازش كردى . پس چون اين روز مردمان قريش به مزگت اندر گرد آمدند ، وليد بن مغيره را گفتند كه ما را با بو طالب يكى چاره مانده است و ما دانيم كه بو طالب فرزند خويش را به كشتن ندهد ، و او مر محمّد را دوست و عزيز دارد ، و به همه قريش اندر كسى را فرزندى نيست چون عماره به خرد و نيكويى و همه خصلتها و به اصل و تبار ، و ما را و ترا و همه قريش را به دو نازش است . بايد كه تو او را به فرزندى به بو طالب دهى و بر آن عهد نامه نويسى تا بو طالب محمّد را به ما دهد تا وى را بكشيم . وليد مغيره ايشان را اجابت كرد و گفت : عماره مرا و همه قريش را گرامىتر از محمد است ، او را به عوض محمد بدهم . ايشان آفرين كردند . پس وليد برخاست و از هر بنگاهى دو مرد پير با وى برخاستند ، چون بو جهل و عتبه و شيبه و ابىّ بن خلف جمحى ، و سوى بو طالب شدند و گفتند ما آمديم كه ترا چيزى بدهيم ، و ما دانيم كه محمّد ترا فرزند است و كس فرزند به كشتن ندهد ، اكنون تو فرزند وليد را ، عماره ، مىشناسى و مىدانى كه از محمّد به چند معنى بيش است ، هم به نيكويى و هم به خرد و هم به آب روى و فرهنگ ، و اندر همه قريش چون او مردى نيست ، و تو او را فرزندخوانى . بايد كه تو محمد را به ما دهى و عماره را به فرزندى بستانى . پس وليد زبان برگشاد و گفت : يا با طالب ، من