محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
692
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بنشستندى ، پس آتش از غار بيرون آمدى و آن ستمگار را بسوختى و ستم رسيده را زيانى نرسيدى ، و آتش به غار بازگشتى ، و كس ندانستى كه آن آتش از كجا آمد و كجا شد . ملك گفت : ما به حكم سوى اين آتش شويم . اگر حق آن شما آيد ما به شما بگرويم ، و اگر آن ما آيد ، شما بدين دين بگرويد . بدين راضى شدند . و ملك اين عالمان جهودان را بخواند و اين سخن بر ايشان عرضه كرد ، گفتند : روا است . پس مردمان همه بتان را به در آن غار بردند و ملك با همه سپاه آنجا شد ، عالمان [ a 125 ] مصحف تورات به گردن افگندند و به در غار بنشستند و تورات همى خواندند . پس آتشى از آنجا بيرون آمد كه هرگز كس چنان نديده بود ، و بدان بتان اندر افتاده همى سوختند ، و از بامداد تا نيمروز همه بسوختند و دود به هوا اندر همى شد و همه جهان سياه شد . چون آتش به جاى خويش بازگشت ، و آن همه بتان و آن مردمان كه ميان بتان بودند بسوختند و جهودان عالم بسلامت بازگشتند با مصحفها ، پس آنگاه تبّعان و اهل يمن جهودى بپذيرفتند و بتپرستى برخاست و جهودى آشكار شد . و يكى بتخانه بود ايشان را كه از آن خانه آواز آمدى ايشان را و با ايشان حديث كردى ، و هر چه بخواستندى اجابت كردندى و هيچكس را نديدندى . ملك آن عالمان جهودان را خبر آن خانه بگفت . ايشان گفتند : آن ديو است كه ايشان را همى رنجه دارد . اين جهودان برفتند و به در آن خانه تورات بسيار بخواندند ، و ملك نيز با ايشان بيرون شده بود از شهر . پس سگى سياه ديدند كه از آن خانه بيرون دويد و بخروشيد و به زمين فرو شد . جهودان گفتند : آن ديو بود كه با ايشان حديث همى كردى . پس ملك آن خانه را ويران كرد و همه يمن دين جهودى بگرفتند ، و تبّع به جهودى اندر همى بود تا بمرد ، و نامش اسعد بود و كنيت او ابو كرب ، و به لقب تبّع خواندندى از ملوك حمير . و تبّع را به زمين حميرى بتان خوانند و به تازى تبّع باشد . و اين اسعد را تبّع الاخير خواندندى ، و هيچكس را از حميريان چندان ملك نبود كه وى را ، مگر پسرش را حسّان . و عرب حسّان را تبّع الاصغر خواندندى . پس اين