محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

771

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

تخت بيفتاد ، و سپاه ترك سيصد هزار مرد هزيمت شدند و بازپس گشتند . بهرام از پسشان همى شد و اسير همى گرفت تا شب اندر آمد . بهرام به لشكرگاه تركان اندر آمد و آن مال و غنيمت ايشان فرمود تا همه را برگرفتند ، و تخت زرّين و تاج وى برگرفت ، و مقدار آن مال خداى تعالى دانست . و آن غنيمت و برده به لشكرگاه خويش برد و آن شب آنجا بود و ديگر روز بامداد همه سپاه عرض كرد ، هيچكس كم نبود از سپاه وى مگر يكى سرهنگ ، نامش بهرام سياوشان ، و اين بهرام سرهنگى بزرگ بود و داماد بهرام چوبين بود ، خواهرزادهء بهرام شوبين به زنى داشت ، و بهرام شوبين او را دوست داشتى . چون او را نديد تافته شد ، پنداشت كه وى كشته شده است . بفرمود كه اندر حربگاه طلب كنيدش ميان كشتگان . چون يك ساعت برآمد ، بهرام سياوشان همى آمد با يكى ترك اسير ، مردى سرخ ريش و كوسه و گربه چشم . بهرام چون او را بديد شاد شد و گفت : اين اسير چيست كه آوردى ؟ گفتا : اين را بخواستم كشتن ، گفتا مرا سوى ملك خويش بر كه من علمى دانم كه ملك شما را به كار آيد . بهرام او را گفت : چه علم دانى بيار تا آن علم چيست كه ترا از كشتن برهاند ؟ گفتا : من جادوام و به همه تركستان از من جادوتر كس نيست ، و چون با ملكى باشم و او با دشمنى حرب كند ، من آن دشمن را به خواب نمايم كه هزيمت شدى و دلش بترسانم ، و علامت اين آن است كه ترا پرندوش صبحگاه به خواب نمودم چنان كه لشكر تو هزيمت شدستى . بهرام شوبين با خويشتن گفت : خداوند خرد سخن وى نپذيرد و به گفتار او نگرود . مرا به خواب نمودى مرا چه زيان داشت و لشكر ترا چه سود داشت ؟ ! و بفرمود تا او را بكشتند . پس بهرام يك ماه به بلخ ببود و آن غنيمتهاى تركان كه يافته بود گرد كرد ، آن چيز كه به ملك هرمز خواست فرستادن بفرستاد ، و آنچه بر سپاه خويش قسمت بايست كردن جدا بنهاد تا ببخشد بر ايشان . او را خبر آمد كه ملك تركان را به تركستان پسرى است و سپاه همى گرد كند و آن سپاه كه از ايدر به هزيمت شدند همه بر وى گرد آمدند به جستن خون ملك با پانصد هزار مرد ، و همى سوى بهرام آيند .