محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
765
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيش آمد به روى ! چون خاقان بمرد پسرش سپاه آورد و اندر پادشاهى ما آمد و حقّ ما نشناخت و حرمت ما نداشت ، و چون عشيرت دست باز داشت ، اكنون ما را كسى بايد كه با سپاه به حرب وى فرستيم ، چه علم است نزديك تو از اين باب ؟ مهر استاد گفت : زندگانى ملك دراز باد ، آن روز كه نوشروان مرا به خاقان فرستاد ، با من پنجاه تن بود از سرهنگان و مهتران سپاه ، و نامه كرد او را تا همه دختران بر من عرضه كند تا من يكى را از ميان ايشان بگزينم . خاقان آن روز كه من سوى وى اندر شدم ، مرا پيش خواند و برّ و لطف كرد ، و ديگر روز همه دختران را بياورد آراسته ، آنكه از ديگر زنان بودند ، و آن دختر كه از خاتون بود او را نياراست و همچنان با جامهء خانه و شوخگن بياوردش تا به چشم من خوش نيايد . پس من او را ديدم بر تخت ملك نشسته هم پهلوى خاتون . و اين همه دختران پيش من به پاى كرد و مرا گفت : هر كدام كه خواهى بگزين . من دختر خاتون كه مادر تو است بگزيدم ازيرا كه مانند خاتون بود . پس چون خاتون بديد كه من دختر او را بگزيدم ، روى ترش كرد و ناخوش آمدش . مرا گفتند : ديگران هستند از وى نيكوروىتر . من گفتم : اگر حاجت مرا روا خواهيد كردن من اين دختر را خواهم . خاقان خاتون را خواهش كرد تا اجابت كرد به سپردن دخترش ، و آن دختر به انو شروان دادند و به من سپردند با خواستهء بسيار كه آن را عدّ و اندازه نبود و من بياوردم . و خاقان را منجّمى دانا بود چنان كه اندر آن زمانه نبود ، چون خواستم كه بيايم ، او را بخواندند و گفتند : بنگر تا كار اين دختر چگونه بود سوى نوشروان كه همى آنجا فرستيم ؟ منجّم گفت : آن ملك را از اين دختر پسرى آيد و بزرگ شود پيوسته ، نه كوتاه و نه دراز ، فراخ چشم و ابروان پيوسته ، از پس نوشروان ملك عجم [ a 138 ] او را بود . پس گفت : از تركستان بر آن ملك كه از اين دختر آيد سپاهى شود بسيار ، و اندر پادشاهى وى فساد كند ، و آن پسر كزين دختر آيد سپاهى بفرستد با مردى از بزرگان عجم و از ملكزادگان ، نام وى بهرام و نام پدرش هم بهرام ، و مردى بود به بالا دراز و به تن خشك و به گونه چرده و ابروان پيوسته ، و با سپاهى اندك به تركستان آيد و آن سپاه را بكشد و مرگش هم به تركستان بود .