محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

756

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

[ قصهء بحيراى راهب ] پس چون به زمين شهر بصرى رسيدند به حدّ شام ، و آن بصرى شهرى است از شام ، نخستين چون بر در شهر فرود آمدند آنجا صومعهء راهبى بود نام او بحيرا ، و كتبهاى پيشين خوانده بود و صفت پيغامبر عليه السّلام يافته بود ، و آنجا منزلگاهى بود ، هر كاروانى كه بگذشتى آنجا فرود آمدى ، پس چون كاروان ابو طالب فرود آمد شب بود . چون روز ببود اشتران به گياه كردند و خود بخفتند ، و پيغامبر صلَّى الله عليه و سلَّم نشسته بود و جامه هاشان نگاه همى داشت . چون آفتاب گرم شد ، ابرى بيامد چند سپرى بزرگ و بر سر پيغامبر همى سايه داشت . آن راهب در صومعه بگشاد و بيرون آمد و مردمان بيدار شدند . [ a 169 ص ] بحيرا پيغامبر را عليه السّلام در كنار گرفت و او را از كار او بپرسيد و از پدر و مادر و جدّش و حديث شكم شكافتن . هم چنان كه بوده بود همه با بحيرا بگفت ، و بحيرا او را بپرسيد كه شب به خواب اندر چه بينى ؟ هر چه پيغامبر عليه السّلام بگفت همه موافق آمد آن را كه بحيرا به كتب اندر يافته بود . پس ميان كتفش بنگريد ، آن خاتم و مهر پيغامبرى بديد . پس بحيرا ابو طالب را گفت : اين غلام ترا چه باشد ؟ گفتا : پسر من است . گفتا : نشايد بودن كه پدر او زنده بود . گفتا : برادرزادهء من است . گفتا : اين را همى كجا برى ؟ گفتا : به زمين شام . بحيرا گفت اين بهترين همه خلق است بر زمين و پيغامبر خداى است ، و صفت اين اندر همه كتب پيشين و نامش و حالش