محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

751

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خبر پروردن دايه مر پيغامبر را عليه السّلام و حالها كه به كودكى از وى ديدند و چون پيغامبر از مادر بزاد ، [ آن شب دوشنبه بود كه گفتيم ] ، [ b 135 ] عبد المطَّلب مهر فرزندى بر پيغامبر افگند . و مهتران مكّه را رسم چنان بود كه فرزند به دايه دادندى بيرون از مكّه تا بپروردندى كه هواى مكّه با و با بود ، و بدان كوهها به دو روزه راه مردمان بودند از باديه ، ايشان را بنى سعد بن بكر بن هوازن بن منصور گفتندى ، و ايشان مردمانى بودند درويش ، و هر سال به وقت بهار بيامدندى و هر كودكى شيرخوار كه به مكّه بودى ببردندى و بپروردندى و شير دادندى و بزرگ كردندى تا به هواى آنجا تندرست [ بر آمدندى ، ] و فصيحتر آمدى به زبان ايشان . و پيغامبر عليه السّلام گفتا : انا افصح العرب . پس عبد المطَّلب چشم داشت كه آن زنان بنى سعد بيايند تا پيغامبر را بديشان دهد تا شير دهندش . و هنوز وقت آمدن نبود كه چهار ماه ديگر بايستى ، و عبد المطَّلب را يك دايه بود كه پسرانش را شير داده بود ، نام وى مسروح ، و آن دايه را بدان روزگار پسرى آمده بود ، عبد المطَّلب محمّد را بدان دايه داد ، تا چهار ماهش شير داد . و گويند نيز كه پيغامبر چون از مادر بزاد ، چهار ماهه بود كه باز ماند ، و ليكن نه درست است . پس زنان بنى سعد بيامدند [ شيرور ] به طلب كودكان و شويشان با ايشان بودند [ تا كودكان بستانند به دايگى و شير دهند . ] مكّيان كودكان را همه بدادند .