محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

749

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و بر روى زمين بت بود همه به روى اندر افتادند و نگوسار شدند ، و به همه آتشخانه هاى مغان آتش بمرد . و گويند نوشروان آن شب به خواب ديد كه از كنگرهء كوشك وى چهارده كنگره بر زمين افتاد ، و همان شب موبدان موبد به خواب ديد كه اشتران بختى بيند بزرگ و اشتران اعرابى به عدد كمتر از آن بختى ، و با يك ديگر حرب كردندى ، و آن اشتران اعرابى بختيان را هزيمت كنند و از دجله بگذرند و خويشتن به ميان عجم اندر افگنند و بپراگنند . موبد ديگر روز برخاست و اين خواب مر كس را نگفت . روز سديگر از پارس نامه آمد كه آتش بمرد ، همان شب كه نوشروان خواب ديده بود . پس نوشروان تافته شد و همه سرهنگان خويش را بخواند و اين خواب پيش ايشان بگفت ، و آن نامه كه از پارس آمده بود به مردن آتش پيش ايشان برخواند . پس نوشروان نعمان بن المنذر را نامه كرد و گفت : مردى را طلب كن با دانش بسيار و سوى من فرست تا اين خواب من بگزارد . و مردى بود آنجا نام او عبد المسيح بن عمرو بن حيّان بن ثعلبة الغسّانى ، و از فرزندان ملوك شام بود ، و اين عبد المسيح سيصد و شصت سال بزيست تا وقت عمر بن الخطَّاب و تا وقت امير المؤمنين علىّ ابن ابى طالب رضى الله عنهما تا سالش سيصد و شصت تمام شد . و عبد المسيح علم بسيار آموخته بود . نعمان او را سوى نوشروان فرستاد . پس نوشروان و موبدان موبد آن خوابها پيش وى بگفتند . عبد المسيح گفت : اين علم سوى سطيح است ، [ من شوم سوى خال خويش سطيح كاهن يمن و شام ، و عالمتر كسى كه بر روى زمين است ، او را بپرسم و خبر سوى ملك آرم . ] گفتند : برو و سوى سطيح شو و تعبير اين خواب بيار . عبد المسيح برفت . چون سوى سطيح برسيد ، سطيح به نزع مرگ اندر بود و در حال خويش افتاده . عبد المسيح گفت : من سوى تو آمدم به مسأله‌اى . سطيح گفتا : تو نيامدى كه ترا ملك عجم فرستاد ، نوشروان ، و او چنين و چنين خواب ديد و موبدش چنين ، و ترا بخواند و تأويل آن از تو باز پرسيد و تو ندانستى ، و آتش به آتشخانه ها اندر بمرد و ترا بفرستاد تا از من بپرسى . او را بگوى كه از عرب پيغامبرى بيرون آيد كه ملك او و دينش بر عجم ظاهر