محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
745
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و هيبت بابك به دل سپاه اندر افتاد و گفتند چون ملك را آزرم نداشت كس را ندارد . و بابك سپاه عرض كردن گرفت و روزى همى نبشت چنان كه هر كس را سزا ديد . ديگر روز سوى نوشروان اندر شد . نوشروان بر تخت نشسته بود و تاج بر سر نهاده ، بابك زمين بوسه داد و گفت : اى ملك ! من استقصا بر ملك از آن كردم تا هيچكس از من محابا چشم ندارد به نقصانى سلاح ، و آن يك درم افزون از بهر آن كردم تا هيچكس [ b 134 ] افزونى چشم ندارد از چهار [ هزار ] درم . نوشروان گفت نصيحت تو بشناختم ، هم بر اين رسم بنه و اين جريده درست كن و خواسته بر مقدار هر كسى قسمت كن ، و اين كار ترا دادم تا زنده باشى . و او را خلعت داد و برّ كرد ، و بابك بيرون آمد و آن كار عرض تمام كرد ، و كار نوشروان از دخل و خرج راست كرد و داد بر رعيّت و سپاه تمام شد . پس بدان سال شغال به زمين عجم اندر پديد آمد [ ، آن كجا به تازى ابن آوى خوانند ] و هرگز آن نبوده بود ، و به زمين تركستان بودى و بانگ ايشان با هول بود ، و به هر دهى به شب بانگ كردندى و ديگر روز چيزى نديدندى . مردمان از آن بترسيدند و ندانستند كه آن چيست . خبر به نوشروان برداشتند و او آن بانگ بشنيد . بفرمود كه طلب كنيدشان و بر اثر بشويد . هر چند جستند نيافتند . نوشروان موبدان موبد را بخواند و گفت : اين چه شايد بودن ؟ گفتا : من اندر كتب ايدون خواندم كه چون ملك بيدادى كند و ستم كند از آسمان بانگ آيد ، چنان كه خلق بشنوند و نبينند ، و من هيچ چيز نشناسم بر روى زمين ميان رعيّت و ملك كه تو آن نكردهاى از داد و عدل ، همى ندانم كه اين بانگ چرا همى آيد ، و چنان دانم كه اين كارداران خراج بر رعيّت همى ستم كنند و زيادتى همى ستانند از آنكه ملك فرموده است . نوشروان گفت : چه بايد كردن ؟ گفت : به هر شهرى موبدى است ، و [ عالمى استوار و پرهيزگار . بدين مردمان نامه بايد كردن و اين جريده هاى خراج سوى ايشان فرستادن ، تا هر موبدى به هر شهرى اندر ] دست آن كاردار بر آن جريده نگاه بايد داشت و نبايد گذاشت كه افزونى بستانند . نوشروان همچنان كرد . پس مردمان حيلت كردند به شب و دام فرو كردند تا شغالى بگرفتند و