محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
720
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نديدم ، و بسوى دريا شدند و بر لب دريا نشستند . گفت : چشم دار تا از آنجا كجا شوند . چون يك زمان بود ، عبد المطَّلب گفت : آن مرغان از لب دريا برخاستند و به هوا در مىآيند و روى سوى لشكرگاه نهادند . مسعود گفت : آن نه مرغاناند كه آن سپاه خداىاند ، بنگر تا كجا شوند و چه كنند . چون آفتاب زرد شد ، گفت : آن مرغان از بر سر لشكرگاه همى گردند . پس تاريك شد و هر دو بر آن كوه بر همى بودند . نه آواز مرغى و نه آواز مردمان شنيدند و نه آواز ستورى . و چون آفتاب فراخ بر آمد ، مسعود بگفت : دست من بگير تا از اين كوه به لشكرگاه شوم كه آن سپاه خداى دوش كار خود كردند . عبد المطَّلب دست وى بگرفت و به لشكرگاه آمدند ، همه بر جاى مرده و خشك شده ، و اسپ و پيل و ستوران همه مرده بودند ، و بر سر هر مردى يكى گل مهره از سفال ، چنان كه گل را بپزى و سفال كنى ، هر يكى چندانكه پشك گوسپند ، و بر سر هر گل مهرهاى نام آن كس نبشته ، و ابرهه را ديدند بر جاى خشك شده . عبد المطَّلب خواست كه به كوه اندر شود و مكّيان را خبر كند ، مسعود گفت : شتاب مكن ! نخست خويشتن را و مرا توانگر كن كه اگر مكّيان بيايند ، به تو و به من هيچ نرسد . اندر اين لشكرگاه بگرد و دو تير بجوى . دو تير بجست و بياورد ، و يكى مسعود بگرفت و يكى عبد المطَّلب ، و هر يكى چاهى بكندند . آن روز هر دو چاه بكندند و خاك بر آوردند . چون شب اندر آمد هم آنجا ببودند . ديگر روز مسعود گفت : اكنون از اين خواسته هر دو چاه بياگن [ و جز درم و دينار و زر و سيم چيزى ديگر اندر مكن يك چاه مرا و ديگر ترا ، و هر چند نيروى تو است بياگن ] و خاك بر افگن تا با زمين راست شود چنان كه كس نداند . عبد المطَّلب همچنان كرد . پس مسعود گفت : من آن چاه خواهم كه تو خويشتن را كندى . عبد المطَّلب گفت : روا است . مسعود بر سر آن چاه خويش بنشست و عبد المطَّلب را گفت : شو اكنون و مكّيان را از كوهها فرو خوان . عبد المطَّلب بر اشترى بنشست و به كوههاى مكّه اندر شد و مكّيان را آگاه كرد تا همه باز آمدند ، و آن خواسته ها كه به لشكرگاه بود همه برداشتند و مردمان همه