محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1021

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

عرب افتاد . هو الاعلم . س 15 : فا : پس از پايان مطلب عنوانى در اين نسخه آمده است : حديث من ملك العجم بعد هذه - المرأة المسمّاة آزرمى دخت بنت پرويز الى . . . ملكهم على يد يزدگرد بن شهريار فى زمن عمر بن الخطَّاب رضى الله عنه : پس عجم به هر جاى كس فرستادند بر آنكه كسى را يابند از نژاد ملوك تا بيارند و ملك كنند پس مردى را يافتند به اهواز از فرزندان اردشير بابكان نام او كسرى بن مهر جشنس . او را بياوردند و پادشاهى به دو دادند و بر تخت ملك بنشاند ، و تاج بر سر او نهادند . پس روزى چند ببود ، و اين كسرى تدبير پادشاهى ندانست كردن و مردمان را ندانست داشتن . او را نيز بكشتند ، و مردى را بياوردند نام او خرادخسرو از فرزندان پرويز كه از دست شيروى بگريخته بود آنگه كه او برادران را بكشت ، او را به ملك بنشاندند هم نيز شايسته نيامد پادشاهى را پس بركندندش و براندند و گفتند اين نه پسر پرويز است . باز كسى را طلب كردند ، مردى را يافتند از فرزندان نوشروان نام او پرويز بن احسيش ( ؟ ) به زمين ميسان . او را بياوردند و مادرش مهين دخت دختر يزداد بن انوشروان ، و پادشاهى به دو دادند و بر تختش بنشاندند و تاج بر سر او نهادند و همه سپاه پيش او اندر بايستادند . او گفت من اين تاج نخواهم ، تنگ است به سر من اندر . مردمان آن فال كردند . چون نخستين حديث از وى تنگ شنيدند ناخوش آمدشان و گفتند اين مقدار اين تاج نمىداند ، اين نه از فرزندان ملوك است . پس همانگاه از تخت فرو كردندش و براندند . پس باز از پس وى مردى را يافتند از فرزندان پرويز به شهرى از شهرهاى مغرب نزديك نصيبين ، نام آن مرد فرخزاد خسرو از دست شيروى گريخته بود همانگونه كه برادران مىكشت . او را بياوردند و پادشاهى دادندش . شش ماه ببود و او را نيز بكشتند ، و مردمان متحير شدند و كسى را نيافتند كه پادشاهى مرا شايستى و خداى عزّ و جلّ خواست كه اين پادشاهى از ايشان بشود و مسلمانى ظاهر گردد . ايشان را همچنان متحيّر همى داشت . پس طلب كردند و خبر يزدگرد بن شهريار بيافتند كه شيرين او را از پرويز گريزانيده بود و به سواد عراق فرستاده . و چون شيروى بنشست او را طلب كرد تا بكشد . او از سواد بگريخت و به شهر اصطخر شد به پارس و آنجا پنهان گشت و همى بود . پس مردمان عجم خبر او را يافتند . پس او را بياوردند و به پادشاهى بنشاندند ، و او شانزده ساله بود و چهار سال در پادشاهى ببود و ملك عجم از دست او بشد . از هر سوى دشمنان به پادشاهى ايشان اندر آمد ، و عمر بن الخطَّاب رضى الله سپاه عرب به مداين فرستاد و حرب كردند و يزدگرد بگريخت و به مرو آمد و آنجا كشته شد و پادشاهى عجم بر دست او بشد و به مسلمانان افتاد و حديث يزدگرد و حربهاى او بسيار است تا آنگه كه سپرى شدن اخبار عجم بود ، و حديث پيغامبر عليه السّلام و حديث ابو بكر و عمر رضى الله عنهما نيز مانده است ، و از اخبار پيغامبر عليه السّلام هنوز هيچ نگفته‌ايم . پس اكنون به حديث پيغامبر عليه السلام باز گرديم و از آن ابو بكر و عمر بگوييم . پس آنگه قصّهء يزدگرد بن شهريار بگوييم كه تا او بمرد چگونه شد و به چه وقت كشته شد و به پادشاهى عجم چگونه بر دست او بشد .