محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1017
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 806 عنوان : اساس : « عاقبت كار پرويز و مدت عمرش » ، چنين عنوانى در نسخه هاى ، ص و صب و فا نيامده و به جاى آن عنوانى است : ص و صب : خبر حرب ذى قار . فا : حديث حرب وقعه ذى قار س 1 : ص و صب : سبب اين حرب آن بود كه پرويز را ترجمانى بود از عرب و از حمير نامش عدى بود و نعمان بن المنذر امير عرب بود از قبل پرويز ، و دوست عدى بود . و عدى هر سال از پرويز دستورى خواستى و به خانهء خويش شدى به حيره ، و يك ماه آنجا بودى ، پس بازگشتى . پس مردى بود غمز كرد و نعمان را گفت عدى همى گويد نعمان را من همى دارم به حيره . نعمان آن كينه اندر دل گرفت . چون عدى باز حيره آمد او را به زندان كرد . عدى گناه خويش ندانست . نامه به پرويز كرد كه نعمان مرا بازداشت . پرويز به دو نامه كرد و سرهنگى را بفرستاد و گفت : عدى را بر من حق است بسيار ، و خبر به نعمان رسيد كه پرويز عدى را همى خواهد . كس فرستاد و عدى را در زندان بكشت ، و آن سرهنگ را هديهاى بسيار داد و گفت بگوى كه چون من آنجا شدم ، عدى در زندان بمرده بود . چون خبر به پرويز آمد تافته شد و پسر عدى را زيد به جاى او بنشاند ، و زيد بر نعمان بهانه مىجست تا مگر او را به پرويز فراز تواند كردن به كينهء پدرش تا هلاك شود ، و عجم را رسم چنان بود كه هر سال خادمان به روم و تركستان فرستادى تا بسوى ايشان كنيزكان آوردندى . و نسختى بودى كه كنيزك چنين و چنين بايد . آن نسخت به زيد نمودند . گفت : اى ملك ! بر اين گونه كنيزك من هرگز نديدهام الا دخترى هست نعمان منذر را ، حديقه نام ( ص و صب : حذيفه ) و او بر اين گونه است راست ، و دختر نعمان بدان گونه نبود ، ليكن زيد دانست كه نعمان دختر به دو ندهد ، و پرويز هرگز آن را نبيند كه رسم عرب چنان است كه هرگز دختر به عجم ندهند . پس پرويز زيد را گفت نامه كن به نعمان تا آن دختر را به من فرستد . زيد نامه كرد و رسول فرستاد به نعمان ، و نعمان جواب داد و گفت : اين دختران عرب سياه روى باشند و بىادب باشند ، و اندر جواب نامهء پرويز گفت : ان الملك فى مها العراق لزوجه سودان العرب ، و اين سخن نيكو بود ، و لكن زيد از كينه اين چنين جواب را زشت برخواند ، گفت كه من نگويم ، و نعمان گفته بود كه : گاو چشمان در عجم بسياراند كه ملك را آرزوى سياهان ما نبايد ، و رسم عرب چنان است كه چشم را ماننده كنند به چشم گاوان بيابانى و آن را « مها » خوانند ، و اشارت بدان گاوان كنند ، و سودان ، سياهان باشند ، و معنى سخن نعمان اين بود كه ملك را چندان سياه چشمان و گاو چشمان هست كه او به سياهان ما آرزو نكند . و بدان دشمنى نعمان تفسير كرد و گفت نعمان همى گويد كه آن گاوان عراق را ملك بسنده است ، و چندان هست كه او را به سياه چشمان عرب آرزو نيايد . پرويز خشم گرفت و كينه اندر دل گرفت و گفت ما را به گاوان [ صب b 173 ] همى خواند ، و نيّت كرد كه نعمان را بكشد . و نامه كرد به اياس بن قبيصه ، آن مرد پرويز را اندران مرغزار چون به هزيمت مىشد بسوى روم ، او را مهمانى كرده بود ، او را بخواند و ملك عرب به دو داد و گفت : برو و نعمان را بكش . اياس با سپاه برفت . نعمان آگاه شد ، بگريخت ، و هر خواسته كه بودش به مردى سپرد