محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1015

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 800 س 5 : اساس : چنان كه در روايت اساس ما آمده ، عنوانى براى رفتن بهرام چوبين بنزد خاقان نيست ، و خبرش همان چهار سطر است كه در آن صفحه آمده . در نسخه هاى ديگر ما ص و صب و فا عنوانى درست آمده است : عنوان : صب : خبرِ شدنِ بهرام چوبين بنزد خاقان . ص : خبر شدن بهرام چوبين بنزد خاقان ملك ترك و قصّه خاقان با وى . فا : حديث بهرام چوبين با خاقان ترك . س 5 : ص و صب : پس بهرام چوبين برِ خاقان شد و خاقان او را بپذيرفت و نيكو داشت ، و خاقان را برادرى بود بيغو نام ، [ ص : ببغو ، فا : بىنقطه است ] هميشه خاقان را رنجه داشتى به زبان و گفتى من از تو مردانه ترم و حق ملكى مرا است ، و خاقان را از آن اندوه آمدى ، و او سخنان سرد همى گفتى . بهرام گفت : چنين مگوى كه آبِ ملك همى ببرى . بيغو بهرام را گفت : تو بارى كيستى اى گريخته . بهرام او را جواب سرد گفت . بيغو خواست كه آهنگ بهرام كند . بهرام [ گفت ] بياى تا بر اسب نشينيم و بر پشت اسب سخن گوييم . هر دو هم آنگاه بيرون آمدند و بر نشستند و با يك ديگر برآويختند . بيغو حمله كرد و بهرام را ضربتى بزد . كار نكرد . بهرام تيرى بر شكم او زد و به پشت بيرون آورد . بيغو بيفتاد و بمرد ، و خاقان از بهرام سپاس داشت . پس بهرام خواست كه به جاى خاتون كارى كند كه تركان را همه كار به دست زنان بود ، و خاتون را دخترى خرس به كوه برده بود و همى نتوانست بازاستدن . بهرام برفت و آن خرس را بكشت و آن دختر را بستد و به خاتون باز داد . پس خبر به پرويز رسيد كه خاقان بهرام را چگونه گرامى همى دارد . ترسيد كه او را سپاه دهد و باز به حرب او آيد . رسولى به خاقان فرستاد با خواستهء بسيار ، گفت : حيلت كن تا مگر بهرام را تباه توانى كردن ، و گفت : خاقان را بگوى كه بهرام مردى بىوفا است و اندر ملك عجم عاصى شده و رسول بشد و بگفت . خاقان خشم گرفت و گفت : چون بهرام مرد نه مرا است و نه ترا ، و گناه شما را بود كه بهرام عاصى شد . پس اين رسول سوى خاتون شد و او را خواستهء بسيار بداد و گفت حيلت كن تا بهرام را تباه كنى . و خاتون را غلامى بود ترك ، او را بيست هزار درم بداد و دشنه‌اى به زهر آب داده ، و گفت برو و به بهرام شو و بار خواه و با او حديث كن از زبان خاتون ، و او را دشنه‌اى بزن . غلام برفت و به درِ بهرام شد و گفت پيغام خاتون دارم . چون در شد و با بهرام حديث همى كرد دشنه از آستين بيرون كرد و بر شكم بهرام زد . بهرام بجست و او را بگرفت و گفت ترا اين كه فرمود ؟ چنان كه بود آن غلام راست بگفت . بهرام او را دست بازداشت ، و بهرام آن شب بمرد . پس خاقان آگاه شد و آن غلام را و هر كه از آن آگاهى داشتند همه را بكشت ، و بهرام را خواهرى بود گرديه نام و هم چون بهرام به مردى ملك مردانه تر . خاقان او را گفت اينجا باشى يا به عجم باز شوى ؟ گفت : به عجم باز شوم . و خاقان او را بسيار خواسته داد و به مداين فرستاد . همين بود قصّه بهرام - اين ماجرا در صفحهء 804 اساس ما آمده است -