محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1009

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 736 عنوان : صب : خبر تمامى حديث انوشروان العادل . ص : تمامى حديث نوشروان و آن حوادث كه به روزگار وى اندر افتاد . فا : خبر مولود محمد مصطفى صلوات الرّحمن عليه - در اين نسخه سه برگ در داستان زادن رسول اكرم است و به مدينه شدن و مردن آتش بزرگ اندر آتشخانهء پارس كه در اينجا آمده : « كسرى انوشروان تافته شد و گفت اين سخن بزرگ است مردمان را آگاه بايد كردن . دستوران را و سرهنگان را آگاه كردند و موبدان موبد را بخواند و آن خواب ايشان را گفت . . . » و ماجراى شير دادن مسروج پيامبر را صلعم را و « شدن زنان بنى سعد به مكه » و حليمه دايگى كردن رسول را صلعم و « پستان راست پيغامبر را داد و چپ پسر را و هر دو سير شدند و شوهر را بگفت و او شگفت داشت » و آمدن سه تن كه پيغامبر را صلعم بربودند و . . « و پيغامبر را ستان باز افگندند و شكمش بشكافتند . . . » و آن كودك اين بدين بترسيد و از كوه فرود آمد و گريان سوى مادر و پدر دويد و ايشان را اين آگهى بگفت . حليمه با شوهر هر دو بدويدند خروشان چون به سر كوه رسيدند پيغامبر را ديدند نشسته و دست و روى زرد شده او را گفتند اى پسر ! به تو چه رسيد ؟ گفت اين سه تن بيامدند با يكى تشت زرين پر برف و يك تن از ايشان مرا بفگند و شكم من بشكافت از بر تا زهار ، و هر چه اندر شكم من بود همه بيرون كشيد و بدان تشت برف اندر بشست و باز جاى نهاد . . . » پس از آن آمده است : « . . . چون پيغامبر پنج ساله شد مادرش از عبد المطَّلب دستورى خواست كه من به مدينه شوم سوى خالان خويش و ايشان را بپرسم و گور عبد الله را نيز زيارت كنم و محمد را با خويشتن برم تا گور پدر ببيند » . . . و « مادرش آنجا بيمار شد و چون به مكّه رسيد بمرد و پيغامبر تنها بماند . آن كاروانيان او را سوى عبد المطَّلب آوردند به مكّه و عبد المطَّلب او را همى داشت و مادر عبد الله و بو طالب هر دو يكى زن بود از بنى مخزوم نامش فاطمه دختر عمرو عايد عمران مخزوم » - و سپس در نسخهء فا عنوانى آمده است : حديث پادشاهى هرمز بن نوشروان العادل . ص 739 عنوان : ص و صب و فا : نسخه هاى ما اين عنوان اساس را « خبر خراج نهادن نوشروان و عادل و داد او » ندارد . ص 742 عنوان : ص و صب و فا : اين عنوان اساس : « خبر ترتيب سپاه و اقطاع دادن نوشروان » نيز در نسخه ها نيامده است . س 1 : ص و صب : اكنون كار خراج راست بايد كردن تا هم چنان كه من دانم از كجا همى آيد اندر