محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1006

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 721 س 12 : ص و صب : چهار ملك از ايشان بدين سالها اندر بنشستند يكى ارياط كه بيامد و ملك نيافت و بر دست ابرهه كشته شد ، و ديگر ابرهة بن الصباح ، و سديگر يكسوم ، و چهارم مسروق [ صب b 160 ] ابن ابرهة الصباح و ابرهه به ايام انوشروان العادل بود ملك عجم . و الله اعلم و باللَّه التوفيق . ص 722 عنوان : صب : خبر برگشتن يمن از حبشه و افتادن به سيف ذى يزن . ص : خبر برگشتن ملك يمن از حبشه و بازآمدن به سيف ذى يزن الحميرى . فا : حديث بازگشتن پادشاهى با سيف بن ذى يزن الحميرى . س 1 : ص و صب : اين يكسوم بن ابرهه چون به ملك بنشست هم چنان حبشيان بر ملك يمن برگماشت كه پدرش و مردى بود به يمن اندر از فرزندان ملوك حمير از تبّعان پيشين ، و نعمت از وى شده بود ، و صبر همى كرد و خامش همى بود بدان قدر چيز كه داشت و نام او العياض [ ص و صب : الفياض ] . . . ص 724 س 12 : ص و صب : ملك عرب مرذويزن را برتر از خويش نشاند . انوشروان دانست كه او مردى بزرگ است او را فرازتر خواند و به زبان او را بنواخت و برّ كرد . چون بنشست او را بپرسيد كه حال تو چيست و به چه حاجت آمدى از اين راه دور . از قصّهء خويش مرا آگاه كن . ذو يزن چون از ملك اين بشنيد از آن مرتبت كه نشسته بود فرودتر آمد و به ميان مجلس اندر پيش روى ملك ، و به هر دو زانو بنشست و سخن گفت و بر ملك ثنا گفت وز عدل و داد او به جهان اندر ياد كرد . پس گفتا : اى ملك ! من پسر فلان فلانم تابع بزرگ . نسبت خويش بگفت و عدل و داد او به جهان اندر ياد كرد ، پس گفتا : اى ملك ! من پسر فلان فلانم تابع بزرگ . نسبت خويش بگفت و گفتا ما مردمانى بوديم كه ملك يمن اندر خانوادهء [ ص : خانگاه ] ما بود . پس از دست پدرانم ملك بشد و سپاه بيامدند و ملك از ما بستدند . . . ص 725 س 22 : ص صب : چون ابرهه هلاك شد يكسوم به ملك بنشست و سيف با برادرش مسروق يكسان داشتى و يكسوم چهار سال اندر ملك ببود ، پس بمرد ، و مسروق به ملك بنشست و سيف را خوارتر داشتى . پس يك روز با سيف جنگ كرد او را گفتا : لعنت بر تو باد و بران پدر باد كه تو از پشت اويى . سيف به خانه اندر آمد ، مادر را گفتا : اى مادر ! پدر من كيست ؟ گفتا : ابرهه الملك ، مرا جز وى شوى نبوده است . گفتا دروغگويى كه ترا مسروق دشنام داد . . .