محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
996
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
به طاعت آورد . و وى هژده سال اندر ملك بود . . . ص 658 عنوان : ص و صب : خبر فيروز بن يزدگرد . فا : حديث پادشاهى پيروز پسر يزدگرد - روايت نسخهء فا پاك ديگرگون است و از آن متن آن را مىآورم - س 1 : فا : و چون فيروز به پادشاهى بنشست و كارهاى وى راست شد دست به بيدادى كردن نهاد و نيّت بد كرد و كارها كردى كه حق تعالى بدان رضا ندادى . پس هفت سال قحط و تنگى آمد در جهان چنان كه از هيچ درخت و زمين برنيامد . پس فيروز چون چنان ديد به كارداران خود نامه كرد به همه نواحى و آن وظيفهاى كه او را بود برداشت و بفرمود كه از هيچ كس چيزى نستانند و از خزينه خواسته ها بيرون كرد و بفرمود تا طعامها از جايى كه بيشتر بود به جايى كه كمتر بود آوردند و اندر همه پادشاهى خويش منادى فرمود كه اگر درويشى از گرسنگى بميرد صد توانگر را به جاى او بكشم ، و بدان هفت سال هيچ كس از گرسنگى تباه نشده بود مگر يكى مرد . پس بفرمود تا بدان شهر صد هزار درم جبايت كردند و به درويشان دادند از بهر تباهى آن مرد . و فيروز توبه كرد و نيّت نيكو گردانيد و از آن همه بيدادى بازگشت و با درويشان و توانگران نيكوى كردن گرفت . چون خداى تعالى توبت و نيّت او بديد آن تنگى برگرفت ، و بارانها آمد و چشمه ها بگشاد ، و هر چه اندر اين هفت سال خشك شده بود برسيد و نبات پديد آمد و درختان بارور شد و نعمتها فراخ گشت . و آنگه خراج رسم نبود ، پسرش آورد ، قباد پدر نوشروان ، و آن به قصّهء نوشروان گفته شود كه اصل آن چگونه بود از پس اين قصّهء فيروز . اما به روزگار فيروز رسم خراج نبود سلطان را بر رعيّت ، و لكن رسم چنان بودى كه از هر زمينى آنچه بر آمدى از جو و گندم و غيره ، وظيفتى معلوم بودى كه بستدندى از جايى عشر و از جايى خمس بر مقدار نزديكى و دورى آب ، و مردمان اندر آسانى بودندى . پس بوقت قحط اين همه رسم خويش بهشته بود و از خزينه درم و دينار به خروار سوى ملكان زمين فرستاده ، چون روم و هند و خزر و شاه حبشه تا طعام آوردند به پادشاهى وى ، و هر كسى را بر مقدار او مىداد تا قحط برداشت از زمين عجم از لب دجله تا لب جيحون ، و همه پارس و كرمان و اهواز و اصفهان و رى و كوهستان و گرگان و طبرستان و آنچه بدين ماند همه به تدبير بداشت تا كسى از گرسنگى نمرد ، و از سياست او مردمان عجب بماندند ، و از تدبير نيك او با آن كار سپرى شد ، و آن سال كه اندر آمدى از ديگر سال بتر و صعبتر بودى تا آن تنگى چنان شد كه دجله و همه چشمه ها و رودها خشك گشت ، و بر روى زمين يك گياه برنيامد و همه وحوش بيابان و مرغان هوا هلاك شدند ، چنان كه اندر مملكت او مرغ و چهارپاى نماند و او جانهاى مردم به طعام نگاه مىداشت ، كه كس را زيان نيامد ، و فيروز همى شنيد كه رعيت همى گفتند كه اين ملك شومى است ، و اين همه سختى بر ما از شومى او است كه تا اين جهان بود از اين صعبتر كس قحط نديد ، و هر چند كه مردم اين حديثها مىكردند او آن درم و دينار و طعام و شراب همى داد و نيكوى همى كرد و بدانست كه آن همه محنت از آن ستم او آمد بر جهان .