محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
993
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
برفتم ، و هميشه از خداى تعالى مىخواستم كه اين پادشاهى مرا دهد تا هر چه او تباه كرده است من نيكو كنم ، و هر ويرانى كه كرده است ، آبادان گردانم ، و اگر چنان كه پادشاهى من سالى برآيد و من اين سخن را به كردار نكنم از پادشاهى بيزار به خوش منشى و خداى . . . ، و فريستگاه را بر اين گوا كردم و موبدان موبد را ، و نعمان را بدين پذيرفتار كردم . و اگر بخواهيد كه اين مرد را بىگناه از كار باز كنيد من شما را چارهاى آموزم اندر باز كردن او كه كس پنداشتى نكند . تاج را ببريد و اندر ميان دو شير گرسنه بنهيد . هر كه تاج از ميان ايشان بردارد و پادشاهى او را است . چون سخن بهرام بشنيدند ، بدان پذيرفته ها شاد شدند سخت و اوميد برگرفتند و گفتند ما بهرام را باز رد نتوانيم كردم . ترسيم كه اگر پادشاهى از وى باز گردانيم هلاك شويم و مرزبانان ( ؟ ) بر ما چيره گردند كه . . . ( ؟ ) از ايشان است و ميان ما كار با شمشير افتد . ما او را بيازماييم بر آنچه بر ما عرض كرد از نيروى خويش و مردانگى و دليرى ، كه اگر چنان است كه او همى گويد [ فا a 121 ] و از خويشتن مىنمايد ، مصلحت آن است كه پادشاهى به وى سپاريم و مر او را فرمانبردار باشيم ، و اگر چنان است كه تباه شود ، ما از تباه شدن او بىگناه باشيم و نيز از بد او بىبيم گرديم . و آن روز بر اين اتفاق بپراگندند و روز ديگر بيامدند و بنشستند ، و بهرام همچنان به جاى خويش بنشست و گفت : آن سخن را كه من ديروز گفتم پاسخ دهيد يا به فرمانبردارى آييد . گفتند ما خسرو را بر خويشتن پادشا كرديم و از وى چيزى نديديم مگر نيكويى او را جز خير يار نتوانيم كردن جز آن سگالش كه كردى برگزينيم تاج و جامهء شاهانه ميان دو شير بنهيم ، و ميان تو و خسرو پيمان كنيم هر كه تاج از ميان ايشان بردارد پادشاهى او را است . بهرام بدين خرسند شد و موبدان موبد تاج را بياورد با جامهء پادشاهى كه بر جامه و تاج او حاكم بود ، گستهم سپهبد دو شير بياورد گرسنه و بزرگ ستنبه و بر دو سوى جامه و تاج ببست چنان كه اگر بجستندى بند ايشان را باز نداشتى از گرفتن . پس بهرام خسرو را گفت : شو تاج بردار با جامه . خسرو گفت تو سزاوارترى به پيشدستى كردن كه تو پادشاهيى مىجويى كه از تبار پدران به تو رسيده است ، و اين كار به گردن من از بدى و ترس كردهاند . بهرام را اين سخن گران آمد ، و نيز از نيروى خويش بىگمان بود . يكى گرز برگرفت و روى بنهاد بسوى تاج و جامه ، و موبدان موبد او را گفت : تو اين كار به منش خود همى كنى و ما را بدين راى نيست ، و نه هيچ كس را از مردمان پارس ، و ما بيزاريم از اين تبه كردن تن تو به دست خويش . بهرام گفت : شما بيزاريد . موبدان موبد او را گفت تو به دانى ، توبه كن . بهرام از گناه توبه كرد و برفت به ميان دو شير گرسنه . از شيران شيرى قصد بهرام كرد . بهرام گوشهاش بگرفت و فراز كشيد و هر دو را بر يك ديگر همى كوفت تا مغزشان به بينى فرود آمد و هر دو را بكشت و تاج و جامه برداشت . خسرو و آن مردمان از دور همى نگريستند ، و نخستين كسى كه بانگ كرد و او را بستود و به فرمانبردارى گردن داد ، خسرو بود و گفت : خداى عزّ و جلّ بر زندگانى تو بركت كناد . پس همه به يك جاى بانگ كردند كه پادشاهى به بهرام سپرديم و او را به خداوندى بپسنديديم ، و آفرين بسيار كردند . پس مهتران و موبدان و دستوران و كارداران گرد آمدند و بسوى منذر شدند و گفتند بايد كه تو خواهشگر ما باشى تا