محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

991

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خويش جويى بى هنگام يا بى . و اگر اندر جستن كاهلى كنى از تو بشود و آن مايى ( ؟ ) . و من پسر پادشاهم و پادشاهى به من رسد ، و نخستين مر پادشاه را دانش بايد كه آرايش او بود و ستون پادشاهى او ، و مر او را بر دشمنان نيرومندى باشد ، و اين كار كه من از تو خواستم بور و بيار بشتاب ، و در آوردن اين مردمان تأخير مكن . منذر چون اين بشنيد عجب بماند ، و سوى يزدگرد كس فرستاد تا استادان و دانشمندان و تير اندازان و سواران و فرزانگان پارس و روم را گرد كرد و بفرستاد . و منذر هر گونه‌اى را از فرهنگ هنگامى پيدا كرد و فرهنگ آموختن را و سوارى و تير انداختن و شطرنج و هر چيزى كه پادشاهان را اندر بايد ، و بهرام خويشتن را از همه كارى پرداخته كرد ، و دست به آموختن برد تا چندانى بياموخت كه از استادان اندر گذشت ، و استادان خستو آمدند به پيوندگى كار او و پرداختن از آموختن ( از آموختن ! نسخه ) پس منذر را بخواند و گفت بفرماى تا همه اسبان تازيان را ايدر آوردند به نژاد درست . منذر عربان را بفرمود تا اسبان تازى را گرد آوردند و منذر آگاه شد كه بهرام اسبى خواهد بر نشست خويش را . بهرام را گفت : بيگانگى مكن . اسبان تازيان را چه مىكنى ؟ ! اسبان مرا بر تو عرضه كنند هر كدام كه خواهى ترا بخشيدم . بهرام گفت : من مردىام بهتر از ديگران و بزرگوارى مرا بيشتر . پس مرا اسب بهتر بايد از اسبان ديگر ، و نيكى اسب به آزمون بود ، و آزمون اسب نبود الَّا به دليرى . منذر سخن او بشنيد و بپسنديد و خوش آمدش ، و نعمان را فرمود تا اسبان تازى خويش گرد كرد و بهرام و منذر بر نشستند و نزد اسبان شدند ، و خيل خيل همى رفت و عرض مىكردند ، و باز گزيدگان را يگان و دوگان و سه گان عرضه كردند ، و اندر ميان آن اسبان ، اسبى بود بور ، بهرام آن بپسنديد ، و منذر آن اسب را بگرفت به دست خويش و پيش بهرام آورد و گفت : خداى تعالى اين را بر تو خجسته كناد و فرخنده ! بهرام بفرمود تا آن اسب را از وى بستدند و شاد شد ، بر منذر آفرين كرد . پس يك روز بر آن اسب به شكار شد . به ديد اندر شتر مرغى ديد . او را به تير بزد و از پس او بتاخت . شيرى را ديد پشت گورى گرفته . مىخواست كه او را بشكند . يك تير بينداخت و به پشت شير بر زد و از شكم بگذرانيد و به پشت گور اندر شد و از نافش بيرون آمد و تا سوفار به زمين اندر نشست و تير به زمين اندر بلرزيد ، و تازيان بسيار ايستاده بودند . چون آن بديدند شگفت بماندند و به دو اميد گرفتند ، و خدمت بيش كردند و مر او را بيشتر نواختند . و بهرام بفرمود تا آن شير و گور با زخم تير وى اندر نگارستانها بنگاشتند به نشستنگاه او . پس بهرام منذر را گفت و گفت و آگاه كرد كه مرا آرزو و يوبهء پدر خاست . او را سوى پدر فرستاد ، و پدر او بدخو بود و بر [ فا b 120 ] فرزندان مهربانى نكردى ، و بهرام خدمت همى كرد و رنج همى برد و سپاس نديد و بر آن شكيبايى كرد تا برادر قيصر بيادوس از روم بيرون آمد و به صلح كردن ميان روميان و يزدگرد . بهرام او را بخواست تا پدرش را خواهش كند تا مگر او را دستورى دهد ، تا سوى منذر باز گردد .