محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

985

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 613 س 1 تا 6 : صب و ص : افتادگى نسخهء اساس را با اين دو نسخه نسنجيديم . ص 614 نسخهء ص و صب : اخبار هرمزد بن شابور . فا : حديث هرمز بن شابور الملك س 1 : فا ، ص و صب : و اين هرمز را پدر به زندگانى خويش ولى عهد كرده بود . پس هرمزد چون از پس پدر بنشست و تاج بر سر نهاد و ملك پدر بگرفت و جهان بر او راست شد ، و اين هرمزد را يك دست نبود ، و سبب اين دست آن بود [ فا : و بى دستى او آن بود ] كه اردشير آنگاه كه همى ملوك طوايف را هلاك كرد و شاپور را بر مقدمهء لشكر كرده بود ، به شهرى شد نام او اردشير خرّه [ ص و صب : اردشير خروه ] از حدّ پارس ، و اندر آن شهر ملكى بود نام او مهرك . اردشير با او حرب كرد و او را بگرفت . منجّمان اردشير را گفتند از نسل اين مهرك فرزندى بود كه ملك تو به دو شود . اردشير آن مهرك را بكشت ، و هر كه از نسل او بيافت از خرد و بزرگ و زن و مرد ، همه را بكشت و ايمن شد كه بر روى زمين كسى از نسل او نماند ، و دخترى بود مهرك را ده ساله ، بگريخت از اردشير ، و از شهر بيرون شد ، و اندر بيابان خيمه هاى بسيار ديد نزد ايشان شد و گفت من دختر مهركم و از ملك اردشير بگريخته‌ام . پيرى از آن شبانان دختر را به فرزندى بپذيرفت و به خيمهء خويش آورد و با عيال خويش همى داشت . و آن دختر به روى نيكو بود و چهار سال برآمد ، و اردشير ندانست كه از نسل مهرك كس مانده است . يك روز شاپور بن اردشير به صيد بيرون شده بود و از سپاه جدا افتاده ، و اندر بيابان تشنه شده بود و آن خيمه هاى شبانان بديد . اسب براند تا بدان خيمه رسيد و آب خواست . دختر مهرك او را آب داد ، و شاپور به روى وى اندر نگريد ، از نيكوى روى او تشنگى فرامشت كرد ، و آن آسيابان را گفت اين دختر كيست ؟ آن شبان پير گفت : دختر من است . شاپور آب بخورد و ببود تا سپاه فراز آمد . پس آن پير را گفت اين دختر به زنى مرا ده ، و آن پير دانست كه او پسر ملك است . هيچ نيارست گفتن . شاپور آن دختر را به شهر آورد و بفرمود تا او را جامه ها كردند و در او پوشانيدند و پيرايهء بسيار ساختند و با او ببود . و آن دختر پسرى بياورد او را هرمز نام كرد . و اردشير را خبر شد . سخت شادى كرد و ندانست كه مادرش كيست . و اين زن بر شاپور به زبان درشتى كرد روزى شاپور او را گفت اين چه زبان آورى است و بزرگى كه مىكنى ؟ و ندانى كه فرزند شبانانى و ترا بر ملكزادگان سخن نرسد ؟ او گفت : من نيز ملكزاده‌ام همچون تو . شاپور گفت تو دختر كدام ملكى ؟ گفت : من دختر مهركام . و قصّهء خويش پيش او بگفت . شاپور تافته شد ، و دانست كه اگر اردشير آگه شود او را بكشد . پس آن دختر را پنهان كرد از اردشير ، و هرمز پنج ساله شد ، و هرگز پيش اردشير نبرده بود و مىگفت به فراست بداند كه اين از نسل كيست . پس يك روز اردشير به صيد بر نشسته بود ، و چون باز آمد به كوشك شاپور رفت و آنجا فرود آمد ، و هرمز مقدار شش ساله بود و همى بازى كرد .