محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
982
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بمرد ، و بابك هم بران كار پدر بيستاد [ صب : b 136 ] به مهترى آن روستاها و به نگاه داشتن آتشخانه ، و ملك اصطخر مر بابك را بزرگ داشتى . پس بابك را اين اردشير بيامد ، و اين ملك جرهير خصى بود كه او را پرورده بود - ص و فا : و اين ملك جرهير را خصى بود كه او را پرورده بود به داراب گرد - نام تيرى ، و آن خصى را مهترى مملكت داده بود به داراب گرد ، شهرى است از پارس كه دارا بنا كرده است . چون اردشير هفت ساله شد ، پدرش ، بابك ، از ملك جرهير اندر خواست تا او را سوى تيرى فرستد به داراب گرد تا او را بپرورد و ادب آموزد ، وز پس تيرى ملك داراب گرد او را بود ، ملك اصطخر بابك را اجابت كرد و اردشير را بپذيرفت ، و ملك داراب گرد او را داد از پس تيرى ، و بر اين بر سجلى نبشت و مردمان اصطخر را گوا كرد بر آن ، و اردشير را سوى تيرى فرستاد و فرمودش كه او را نيكو بپرور ، تا از پس تو ملك او را بود . تيرى اردشير را بپذيرفت و به پسرى گرفت . چون تيرى بمرد ، اردشير ملك داراب گرد بگرفت ، و ميان مردم عدل كرد و داد بگسترد و با ايشان تواضع كرد ، و ايشان او را دوست گرفتند ، و اردشير مولد خويش داشت و منجّمان را بگفت . ايشان او را بگفتند كه ملك روى زمين بيشتر به تو رسد . و يك شب اردشير به خواب ديد . . . ص 601 س 23 : ص و صب : . . . وز هر دو سپاه بسيار كشته شدند ، و اردشير به تن خويش حرب كرد تا سپاه بلاش هزيمت شد و بلاش را بگرفت و ملك كرمان بگرفت ، و اندر آن شهرهاى سواحل كه هم از كرمان بود و هم از پارس ملكى بود نام او اسبون با سپاهى بسيار و ملكى قديم اندر خانگاه او با گنجهاى بسيار و خواسته هاى بىشمار . پس اردشير پسر خود را به كرمان خليفت كرد و سپاه بسيار با او دست بازداشت ، و سپاه بكشيد سوى ملك سواحل و اسبون به حرب او آمد به تن خويش . به صف بيرون شد و اردشير او را شمشيرى بزد بر سر از دست چپ تا زين [ صب a 137 ] . ص 603 س 23 : ص و صب : . . . و آن روز اردشير را شهنشاه نام كردند . پس لشكر از آنجا برگرفت و به همدان آمد و ملك جبال و نهاوند و دينور را بكشت و آن همه ملك بگرفت و از آنجا به آذربايگان شد و به موصل آمد و اين همه پادشاهىها بستد [ ص : و ملكان را بكشت ] و موصل سواد بغداد است ، و سواد بگرفت ، و آن روز بغداد نبود ، ميان موصل و ميان شهر مداين شهرى بنا كرد و به پارس آمد و به اصطخر بنشست ، و پادشاهيها او را صافى گشت و سپاه گرد كرد و آهنگ خراسان كرد ، و از پارس به كردمان آمد . شهر بگرفت و از آنجا به سكستان آمد و شهرهاى بلخ و مرو و هرى و خوارزم بگرفت ، و ملوك طوايف را قهر كرد و سرهاشان به پارس فرستاد تا بر در آتشخانهء [ اصطخر - ص ] بر دار كردند ، و از آنجا به پارس آمد و به جور بنشست ، و از آنجا باز سپاه بكشيد و به مداين [ صب : b 137 ]