محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

980

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

توانگر ، در هر دو نسخه « تونگر » آمده ) داشتى . . . ص 595 عنوان : صب : خبر آمدن وحى سوى جرجيس و يافتن پيغامبرى - گفتنى در نسخه هاى فا و ص اين عنوان نيامده است و فقط نسخهء صب اين عنوان را دارد و برابر است درست با جملهء سطر 12 صفحهء 595 چاپى ما كه چنين است : « پس چون شب اندر آمد ، خداى عزّ و جلّ فريشته‌اى را سوى جرجيس فرستاد . . . » صب : پس از عنوان ياد شده در بالا در اين نسخهء صب آمده است مضامينى كه پاك ديگرگون است با اساس . « چون روز اندر آمد خداى تبارك و تعالى فريشته‌اى بفرستاد و به دو وحى كرد ، و پيش از آن پيغامبرى نيامده بودش . آن فرشته آن سنگ را از پشت او برداشت ، و آن ميخ از دست و پاى او بيرون كرد و او را طعام و شراب داد تا سير [ شد ] ( از نسخهء ص گرفته شد ) ، و از خداى تعالى پيغام دادش كه اى جرجيس ! با اين دشمن من صبر كن و بر بلا و عذاب او ، و او ترا چهار بار بكشد و من ترا سه بار زنده كنم ، چهارم بار بپذيرم ترا و از عذاب او برهانم . چون بامداد ببود . جرجيس پيش ملك بيستاد . ملك گفت ترا از زندان كه بيرون آورد و پيش من كه آورد ؟ گفت آنكه سلطانى او برتر از سلطانى تو است . ملك بفرمود تا او را بر دو چوب بستند و به ارّه به دو نيم كردند ، و هر نيمه‌اى به هفت پاره كردند ، و او را دو خانهء شيران بود شيران مردمخوار ، به هر خانه‌اى اندر هفت شير . او را پيش شيران افگندند . شيران ببوئيدند و هيچ نخوردند . چون شب اندر آمد ، خداى تعالى پاره ها فراهم آورد و او را درست كرد و جان باز به دو داد . چون بامداد ببود او را فريشته‌اى از آن خانه بيرون آورد . او بيامد و پيش ملك بيستاد . گفت : اى ملك ! خداوند من اين است تعالى الله كه چونين تواند كرد . ملك قوم خويش را گفت : اين مرد چيست و با وى چه حيلت كنم ؟ گفتند : اين جادوى است و چشم همى بندد ، جاودان را بيار تا اين را غلبه كنند . ملك داد يا نه ( در صب خوانا نيست ) جادوان را گرد كرد و آن مهترشان را گفت از جادوى خويش مرا چيزى بنماى تا ببينم كه تو با جرجيس بس باشى ! گفت گاوى بياريد . بياوردند و به هر دو گوش او اندر دميد و دو گاو گشت . . . ص 597 س 22 : صب : . . . آن زن غمگين شد و اندوه آمدش و آن پسر بىزبان مقعد را بر گردن بر نهاده و به در بتخانهء ملك آمد با مردمان شهر به نظاره . پس ملك بيامد با جرجيس و به بتخانه اندر شد . آن پسر گنده پير را دست و پاى و زبان درست شد . از گردن مادر فرود آمد و به بتخانه اندر شد و بپيش جرجيس بيستاد . جرجيس او را بشناخت و گفت بتان را پيش من خوان . و اندر آن خانه هفتاد و يك بت بود هر يكى بر كرسى زرين نهاده . آن غلام بتان را گفت : جرجيس ، پيغامبر خداى شما [ را ]