محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

967

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ملوك طوايف اندر نهاد به هر شهرى و به هر دهى و به هر پادشاهى ملكى كرد از بهر آنكه تا كس مر كس را طاعت ندارد تا هميشه اندر اين پادشاهى خون ريختن بود . و حرب بود و ويرانى و [ اين پادشاهى زودتر ويران شود و هر چه بتوانست ويران كردن ، [ خود ويران كرد ] و آنچه بتوانست بكشت و آنچه نتوانست بدين تدبير به ويرانى و كشتن داد ، و اسكندر بمرد و اين پادشاهى به دست ملوك طوايف اندر بماند مدّت نود ملك تا صد و بيست و سه سال و هيچ كس ايشان را قهر نتوانست كردن تا اردشير بابكان از پس پانصد سال همه را قهر كرد ، و ملك از دست ايشان همه بستد و اين همه پادشاهى از لب جيحون تا لب دجله از اين سوى زمين عراق و سواد و مداين و رى و كوهستان و اصفهان بگرفتند ، و اين ملوك طوايف ايشان را كس طاعت نداشتند و ايشان را ملكى بزرگ خواندند ، و ليكن پادشاهى همه تا لب جيحون از دست ملوك طوايف بيرون نشد و نتوانستند بيرون كردن ، چنان كه اردشير بابكان كرد ، و ليكن ميانهء پادشاهى همى داشتند از آنجا كه اكنون بغداد است و مداين تا رى ، و اين روميان همى داشتند و ملوك طوايف ايشان را ملوك بزرگ خواندندى ، اوّل ايشان پسر دار الاكبر نام او اشك ، و اصل حديث ايشان آن بود كه چون ملك يونان از لب دجله از ان سو از دست يونانيان بشد و به آخر به دست روميان اندر افتاد چنان كه گفتيم اندرين كتاب ، و از روم ملكى بيامد و از دجله بگذشت و از اين سو آمد ، و نام او بطيحس [ بود ] ، و از لب دجله از اين سو تا حدّ سواد تا حدّ اهواز و پارس و رى بگرفت به غلبه ، و ملوك طوايف او را فرمان نكردند و چون بديدند كه مردى رومى را بر خويشتن ملك كردند پس دار الاكبر را پسرى بود نام او اشك ، به وقت اسكندر خرد بود و به روى بود ، چون اسكندر برادرش را دار الاصغر را بكشت ، اين هيچ نتوانست كردن . اكنون كه اين انطيخس رومى بيامد ، ملك از لب دجله از اين سو تا رى بگرفت ، و اين اشك بزرگ بود ، برخاست و به رى سپاه گرد آمد بر او ، و ملوك طوايف هر كسى او را يارى كردند و سپاه فرستادند و خواسته فرستادند ، و سپاه از رى بكشيد و بيامد و با انطيخس [ رومى ] حرب كرد و او را بكشت ، و آن پادشاهى او بگرفت از لب دجله تا رى ، و ملوك طوايف او را فرمان كردند و حقّ او بشناختند كه پس دارا بود ، و ملك او را سزاوار بود ، و نامه ها كرد و نام او بر عنوان نوشتند برتر از نام خويش . او شاد شد بدان نامه ها و ليكن نتوانست اين ملك از دست ايشان بيرون كردن ، و خود اين طمعش نبود و با ايشان مدارا همى كرد و به همين قدر ملك كه از دست آن رومى به در كرده بود ، از لب دجله تا رى ، بس كرد ، و سالى چند اندر اين مملكت بنشست . پس از روم ملكى از بزرگان آهنگ اين اشك كرد با سپاه بسيار نام آن ملك قسطنطين ، و جاى نشست ملك به زمين روم اندر شهر روميه بود . شهرى بزرگ بود اندر همه روم ، شهرى از آن بزرگتر نبود . اين قسطنطين سپاهى بسيار بياورد و از روم روى به اشك نهاد ، پسر دارا كه با وى حرب كند و كين انطيخس بجويد و خون او طلب كند كه اشك او را بكشت و پادشاهى از دست او بستد . اين اشك دانست كه با او نه بس است . سوى هر ملكى از ملوك طوايف كس فرستاد و نيرو خواست ، و سپاه خواست . هر كسى او را نيرو كردند و خواسته فرستادند با چهار صد هزار مرد با وى گرد آمد ، و از ملوك طوايف مردى سوى اين اشك آمده بود و ملك حضر او داشتى ، و حضر جايى