محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
964
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
حيلتى بتوانيد كشتن . ايشان اجابت كردند و بدان بنهادند كه روز حرب چون دارا برنشيند بر او زنيم و بكشيم . پس اسكندر روزى حرب را ميعاد نهاد . چون آن روز ببود سپاهها گرد آمدند و حرب كردند و از هر دو طرف بسيار كشته شدند ، و آن روز مردى خويشتن را به لشكر افگند و مر اسكندر را ضربتى بزد . اسكندر از آن سخت بترسيد و حرب سپرى شد و لشكرها به جاى خويش باز آمدند و آن حاجبان دارا را نيافتند كه بزدندى ، و اسكندر پنداشت كه ايشان پشيمان شدهاند . بر آن بنهادند كه ديگر روز صلح كنند و بازگردند ، و دارا نيز از لشكر اسكندر بترسيد و نيّت صلح كرد . چون ديگر روز ببود ، دارا سپاه گرد كرد و گفت : حرب كنيم يا صلح ؟ حاجبان گفتند : حرب كن از بهر نيّت كه كرده بودند ، و از سپاه هر كه را با او دل بد بود گفت : حرب كن . دارا حرب را بر نشست ، و اسكندر ندانست . آن سپاه به حرب آمدند . بترسيد و خواست كه هزيمت شود و بازگردد . چون سپاه آغاز حرب كردند ، آن حاجبان [ فا : a 91 ] هر دو از پس دارا در آمدند و بر پهلوى او نيزه زدند و از ديگر پهلو به در كردند . دارا از اسب اندر گشت و آن حاجبان هر دو به لشكرگاه اسكندر گريختند و او را گفتند كه دارا را از اسب افگنديم و لشكر هزيمت شد . اسكندر با خاصگان خويش بيامد و او را ديد افتاده و به خاك اندر همى گشت و خون از وى همى رفت و مرگش نزديك آمد . از اسب فرود آمد و بر زمين بنشست و سر دارا بر كنار نهاد و رويش از خاك پاك كرد و او را ملك خواند و گفت : اى ملك ! نخواستيم كه ترا چنين ببينيم ، و لكن اين نه از من آمد كه از كسان تو بر تو آمد . اكنون حاجتى كه دارى بخواه و مرا وصيّت كن . دارا چشم باز كرد و گفت : مرا سه حاجت است يكى آنكه نمانى كه خون من باطل شود ، و ديگر آنكه روشنك دختر مرا به زنى كنى ، و سوم آنكه مهتران عجم را نيكو دارى و ايشان را برده نكنى . اسكندر گفت : هر سه حاجت تو روا كردم . پس چون دارا اين وصيّت بكرد بمرد و اسكندر او را به گور كرد . . . ص : عبارت وصيّتهاى دارا به اسكندر در اين نسخه ديگرگون است كه مىآورم : [ دارا ] گفت : مرا به تو سه حاجت است : يكى خون من باطل مكن ، و آنكه مرا كشت از ايشان خون من بخواه ، و ديگر مهترزادگان و بزرگان را تباه مكن ، و فرومايگان را بر ايشان مهترى مده ، و سديگر آبادانيها و بناهاى نياكان ما را از جهان بر مدار . اسكندر گفتا : پذيرفتم كه هر سه حاجت روا كنم ، و ليكن دختر خويش روشنك را مرا ده به زنى . گفتا : دادم ، اگر ترا از وى فرزند آيد پادشاهى زمين عجم او را ده ! گفتا : چنين كنم . و دارا [ را ] دخترى بود با عقل و خرد و با او به لشكر اندر ، و برادرى بود با خرد نام او اشك دارا ( ؟ ! ) ( در نسخهء صب اين عبارت نيست و از برادر دخترش سخنى نيست . ) اسكندر را به دو وصيّت كرد كه او را مهتر زنان خويش دار و حقهاى او بشناس ، و دارا بمرد و اسكندر او را به تابوت اندر نهاد و به گور كرد [ صب : و دخمهاى كرد او را ] . ص 488 عنوان : ص و فا : عنوان را ندارد اين دو نسخه و مطلب را تقريبا همانند بيان مىكنند ، و سپس در نسخهء