محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
958
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بزرگ شود ما ملك به دو دهيم ، مادرش ملك باشد ، و دخترى بود ورا نيز بهمن نام و يكى سرنگ نام و خواهران و آن پسر بهمن كه ساسان نام بود . چون ديدند كه مردمان ملك به خواهرش سپردند از ملك نوميد شدند و از ميان خلق بيرون شدند و بر كوه صومعه ساختند و آنجا عبادت كردندى و گوسپندان داشتند و شبانى همى كردند تا بمردند . و مردمان پنداشتند كه حرب كنند و ملك از خواهرش بستانند ، و چون به شبانى مشغول شد ، خلق از وى نوميد شدند و گفتند اين از نسل ملك نيست ، و هماى به ملك اندر نشست و كودك اندر شكم سه ماهه بود ، چون بار بنهاد پسرى آمدش . هماى بترسيد و گفت اگر من اين پسر را پيدا كنم مردمان هم اكنون ملك به وى دهند . خواست كه آن پسر را بكشد ، باز دلش نداد ، و او را از مردمان شهر پنهان كرد و گفت بار ناتمام از من بيفتاد ، و مردمان او را استوار داشتند و آن ملك همچنان بر وى دست باز داشتند ، از آنكه بهمن را دوست داشتند . پس اين ملكه دختر بهمن ، پسر را به تابوتى اندر نهاد و با وى گوهرها و خواسته هاى بسيار نهاد و رقعه نوشت كه هر كه اينها را بيابد و بپرورد اين خواسته او را حلال كرديم . و گروهى گفتند كه او را در رود بلخ افگند و به تابوتى اندر استوار كرده بود . مردى بود آسيابان ، وى را پسرى مرده بود ، وى با زن از بهر آن پسر جزع همى كرد تا آن تابوت به دست وى اندر افتاد . بگشاد . آن همه خواسته ديد و پسرى نيكو روى . زن را گفت بيا تا اين را بپروريم . آسيابان او را همى پرورد . و هماى را خبر تابوت همى پرسيد او را گفتند اين تابوت به دست آسيابانى افتاده است . او را بخواند و گفت شنودم كه كودكى يافتى با خواسته . بزرگ كن تا هم پسر تو بود و هم پسر من . و آسيابان او را همى پرورد و مادرش او را نام كرد و هر ماهى اين هماى اين پسر را پيش خود آوردى و از مهر مادر كم نشدى . و اين آسيابان خواسته همى داد تا دارا بزرگ شد . پس هماى بفرمود كه اين پس را به معلم نشان تا ادب آموزد . آسيابان مر دارا را هم ادبها بياموخت و ملك را شايسته گشت . هماى او را بخواند و گفت تو پسر منى از پدر من ، و اين ملك همه ترا است ، من گناه كردم و خطا كردم و اكنون پشيمان شدم ، و پس مردمان را بخواند و با ايشان بگفت و ايشان [ ص a 85 ] او را استوار داشتند و گفتند اگر تو اين بكردى اين ملك اكنون هم بدين كودك نتوانستى دادن ، او را به نيكويى همى بپروردى و چون وقت آن بود كه ملك را سزاوار گشت ، ملك به وى سپردى ، و دارا به ملك بنشست و تاج بر سر نهاد به بلخ ، و مادرش با بعضى از سپاه دستورى خواست كه برود ، و بينديشيد و ترسيد كه دارا از آنكه مادرش با وى كرده بود كه مبادا كه مادر را بكشد . پس برخاست و از پيش چشم وى دور شد و به زمين فارس شد و فارس بگرفت ، و دارا فارس به وى داد ، و مادر به ملك بنشست و داد كرد و خراج بيفگند و جهان آبادان كرد و سى سال ملكهء فارس بود ، پس بمرد ، و چون دارا خبر مادر بشنيد ، سپاه از بلخ بكشيد و به فارس آمد و آنجا به ملك اندر نشست . عنوان : ص : خبر دارا الاكبر و ملك او ، صب : خبر دارا الاكبر و ملك او به ايران زمين - در نسخهء اساس ما اين مباحث پس و پيش و به گونهاى ديگر آمده است -