محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

951

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

طوس را بند كرد و باز فرستاد بنزديك كيخسرو ، و خود با سپاه برفت تا به كاسه رود رسيد و خبر به افراسياب رسيد كه سپاهى بزرگ بيرون كرد . افراسياب برادران را بفرستاد با لشكر بسيار و حربى كردند سخت بنيرو و هفتاد و دو پسر گودرز كشته شد ، و سپاه به هزيمت شد ، و كيخسرو گفت : اين به شما از آن رسيد كه فرمان من دست باز داشتيد . پس چون يك چند گاه بر آمد ، كيخسرو كس فرستاد به گودرز به اصفهان ، و او را بخواند ، و سپاه گرد كرد . گودرز را اسفهدار كرد و به حرب افراسياب فرستاد ، و گودرز برفت و حرب كرد و افراسياب را هزيمت . و افراسياب بگريخت و گودرز از پس او همى شد تا بگرفتش و بياوردش پيش كيخسرو و كيخسرو بفرمود تا بكشندش . چون كيخسرو ( چون كيخسرو - نسخه مكرّر آورده ) به مراد خود برسيد و كشندهء پدر را باز كشت و سينهء خود از كينه كشيدن پدر شاد كرد ، روى از اين جهان فانى بگردانيد و بر درگاه ايزد جلّ و علا قرار كرد و به پرستش خداى مشغول شد و روى از پادشاهى بگردانيد ، و هر چند زارى كردند كه به پادشاهى باز اى ، فرمان كس نكرد . چون مردمان نوميد شدند ، بيكبارگى گفتند كه چون تو پرستش ايزد بگرفتى ، ما را پادشاهى پديد كن . و بدان وقت مردى بود از اهل بيت ملك كيخسرو . سر سوى او كرد و خاموش بود . خلق بپراگندند و لهراسب را پادشاه كرد ، و آن شب كيخسرو ناپديد شد و جايگاهى به عبادت كردن مشغول شد و هم آنجا بمرد ، و از پس آنكه رفته بود ، كس او را نديد و كس نداند كه كجا مرد . و خبر لهراسب بيايد اندر اين كتاب ، و ما اكنون به حديث ملكان بنى اسرائيل باز گرديم در پس سليمان بن داود عليه السّلام . ص 447 عنوان : صب : خبر رجعيم بن سليمان عليه السّلام . فا : خبر رجعيم بن سليمان و ملكه و ملك ولده . ص : خبر رجعيم بن سليمان بن داود عليهما السّلام . س 9 : ص : نام اين ملك زرج بود . فا : ملك هندوستان نام او رزح . ص : بر رزح ملك هندوستان . ص 448 عنوان : صب و ص : خبر آسا بن ابيا و زرح ملك الهند . فا : خبر اسا و ايشا و زرح ملك الهند . ص 449 س 1 تا 10 : فا : مادرش گفت چنين شنيدم كه تو اين خلق را از بتپرستى همى باز دارى و دين پدر را مخالف شدى ، و مردم با تو حرب كنند ، و اين نه خوب بود كه تو همى خلق را مخالف شوى ، و اگر چنين كنى تو نه از پدر خويشى و ملك را سزا نيستى ، و اينكه من همى گويم از بهر تست و از بهر خود نيز كه هر ننگ و بدى كه ترا بود مرا بود . پس ملك گفت : اى مادر ترا فرمان من بايد بردن و خداى تعالى را بايد پرستيدن بتان كافرى بود . مادرش گفت : من دين پدران و دين قوم را دست باز ندارم . ملك گفت : پس اى مادر ! ميان من و تو رحم ببريد و ترا بر من هيچ حقّى نماند . و خليفه‌اى را