محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

949

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پسرى آمد نام او فرود ، چون دختر افراسياب را به زنى كرد ، مادر كيخسرو ، آن زن را با پسر بنزديك پدرش باز فرستاد و اين فرود پسر سياوش بدان شهر خويش بزرگ شد و پادشاهى آن شهر بگرفت . كيخسرو همى دانست كه اين برادر او است چون طوس را سپاه سالار كرد او را به برادر خويش وصيّت كرد . . و اين زافره - برادر سياوش ، عم كيخسرو - را هم چنان وصيّت كرد . . اين فرود با طوس حرب كرد و فرود كشته شد ، دختر آمد سوى كيخسرو كه طوس با برادرت حرب كرد و او را بكشت . كيخسرو را خشم آمد . نامه كرد سوى زافره عم خويش و سپاه سالارى به وى داد و بفرمودش كه طوس را بند كن و سوى من فرست . . . زافره طوس را بند كرد و بفرستاد . . . - در نسخهء اساس ما همه جا « فريبرز » عم كيخسرو آمده است . ص 439 س 10 : ص : زافره طوس را بند كرد و بفرستاد و سپاه بكشيد سوى افراسياب . چون خبر به افراسياب آمد سپاه بيرون آورد و آن فيروزه [ ظ : فيران پيران ] را ، آن سرهنگ كه كيخسرو را او پرورده بود . . . صب : . . . زافره عم خويش و سپاه سالارى به وى داد . و بفرمودش كه طوس را بند كن و سوى من فرست . . . و آن فيروز [ ظ : فيران پيران ] را كه كيخسرو او پرورده بود سپاه سالار كرد . . . فا : كيكاوس را پسرى نام او برزفره ، و عمّ كيخسرو بود . . . كيخسرو بر طوس خشم گرفت و نامه كرد به بر زفره عم خويش كه اندر آن سپاه بود و سپه سالارى به وى داد و بفرمود كه طوس را بند كن و سوى من فرست و تو سوى افراسياب شود . . . افراسياب سپاهى بسيار از تركان بيرون كرد با سران ويسگان ( پيران ويسه ) كه كيخسرو را پرورده بود كه به تازى او را فيروز وسقان خوانند ، - در نسخهء اساس ما در سطر 10 متن چاپى : زواره تصحيفى از : زافره ، برزفره فريبرز ، است . - ص 440 س 6 : صب و ص : كيخسرو سپاه گرد كرد و گفتا چاره نيست تا كينه از افراسياب نكشم . تا همه به در وى گرد آمدند به بلخ ، آنجا دشتى هست فراخ و شاه سبر خوانند . فا : كيخسرو سپاه گرد كرد و مهتران و رعيّت را بخواند و ايشان را آگاه كرد و گفت مرا چاره نيست تا كين پدر از تركان باز نخواهم . و به هر جاى نامه كرد و سپاهها همه باز خواند تا همه بر وى گرد آمدند به بلخ و آنجا دشتى بود فراخ و بزرگ و آن را شاه ستون ( شايد : ستور ) خواندندى . . . س 18 : ص و صب : و سرهنگى ديگر با سپاهى نام او ميلاد بفرستاد از سوى ديگر گفت به تركستان اندر شو از راه چين و سرهنگى ديگر بخواند نام اعص بن نهروان ( ص : اعصن بن نهروان ) - در نسخهء فا از اين سرهنگ نام نمىبرد . س 7 : ص و صب : چهار برادر را با او بفرستاد و همه را زير دست او كرد ، افراسياب را برادرى بود نام او برسخان و او را گرامىتر داشتى از همه برادران و سياوش را او كشته بود و گوش و بينيش او بريده و