محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
709
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خود را ببريد و به روى ابرهه فرود آمد و لختى از بينى ابرهه ببريد ، و ابرهه را از آن روز باز اشرم خواندند . پس آن غلام ارياط را حربتى بزد و از اسب بيفگندش و بكشت ، و از لشكر او لختى بكشتند و خويشتن لختى به دريا اندر افگندند و غرقه شد ، و گروهى پيش نجاشى شدند . و ابرهه به ملك بنشست ، و آن غلام را گفته بود كه اگر تو ارياط را بكشى هر چه بر من حكم كنى آن التماس تو اجابت كنم . چون به ملك بنشست ، غلام آن وعده از وى بخواست . ابرهه او را گفت : چه خواهى ؟ گفت : بفرماى تا هيچ دختر دوشيزه به خانهء شوى نبرند تا اول بنزديك من نيارند تا من دوشيزگى ببرم . گفت : اين زشت باشد ، حكمى ديگر كن . گفت : بجز اين نخواهم . بفرمود تا همچنان كردند كه او گفت . و يك سال اندر يمن دختر به شوى نبردندى تا نخست پيش اين غلام بردندى . پس مردى برخاست و ناگاه آن غلام را بكشت ، و مردمان يمن از ابرهه بترسيدند . پس ابرهه مردمان را گرد كرد و گفت : مرا سخت همى بايست كشتن اين غلام ، و ليكن از سخن خويش باز نتوانستم ايستادن ، و دانستم كه شما خود او را بكشيد . مردمان شاد شدند و او را دوست گرفتند . [ a 128 ] و اين خبر به نجاشى بردند از كشتن ارياط . سوگند خورد به خداى و عيسى و انجيل و چليپا كه نيارامد تا خون ابرهه نريزد بر زمين ، و پاى بر خاك آن شهر ننهد كه وى اندر وى است ، و سپاه گرد كردن گرفت . خبر به ابرهه شد . دانست كه با وى بسنده نيايد و آن سپاه حبشه را دل با وى است و حرب نكنند با ملك خويش ، و مردمان يمن او را يارى نكنند . رسولى بيرون كرد به عذر و گفت : من رهى ملكم و ارياط نيز رهى بود ، فرمان من نكرد ، من او را گفتم : صبر كن تا من سپاه به تو سپارم . صبر نكرد و مرا زمان نداد . پس غدر كرد و مرا بخواند كه با من حديث كند . بر من حربت انداخت كه مرا بكشد . اين غلام من حربتى بزد و او كشته آمد . و اگر دو رهى ملك حرب كنند با يك ديگر و خداى تعالى يك رهى را گرفتار كند ، ملك را از جاى نبايد جنبيدن ، و من همان رهىام كه بودم و هر گه كه فرمايى بيرون آيم ، و ليكن ترسم كه ملك يمن از دست بشود و نيز نتوان اندر يافتن ، و بسيار سپاه و مال بايد تا ديگر به جنگ آيد ، و من فرمانبردارم ، و عذر خواست .