محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
707
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
من با تو حرب نكنم ، و من دانم كه ملك نجاشى را با من عداوتى نيست ، و اگر ملك خواهد كليد همه گنجها بنزديك وى فرستم و خود بنزديك تو آيم با آن قدر مردم كه با من است ، و سپاه را با خويشتن گرد نكردم تا دانى كه با تو حرب نخواهم كردن . پيش تو آيم و كليدها به تو سپارم و ملك به تو دهم ، و اگر بفرمايى پيش تو خدمت كنم ، و اگر خواهى پيش ملك نجاشى شوم . ارياط گفت : من از خويشتن كارى نتوانم كردن تا از نجاشى دستورى نخواهم . به حضرموت بنشست و نامه كرد به نجاشى و از آن حديث او را آگاه كرد و نامهء ذو نواس به دو فرستاد . نجاشى چون آن نامه ها را بخواند شاد شد و ارياط را نامه كرد كه آن گنج خانه ها از وى بپذير [ b 127 ] و او را به در من فرست . ارياط نامه كرد به يوسف كه ملك نجاشى مىگويد به در من آى و گنجها مرا ده . ذو نواس از صنعا برخاست و آن كليدها به ستوران بر نهاد و به حضرموت آمد پيش ارياط ، و او را با سپاه به صنعا برد و هر چه اندر صنعا خواسته بود به دو سپرد و گفت : آن ديگر گنجها به شهرهاى ديگر است ، به هر شهرى اميرى بفرست با لختى سپاه تا كليد گنج خانهء آن شهر به دو دهم تا وى برود و آن شهر بگيرد . ارياط همچنان كرد . چون سپاه حبشه بپراگندند ، ذو نواس نامه كرد از پس ايشان به [ سرهنگ ] هر شهرى كه اين سپاه حبش همه را بكشيد . تا همه را بكشتند . پس اين خبر به ارياط شد . سخت غمناك گشت و از صنعا بجست و به حضرموت شد و به دريا اندر نشست و پيش نجاشى شد و او را از آن حال آگاه كرد . نجاشى تافته شد و صد هزار سوار و پياده راست كرد و سرهنگى را بر ايشان امير كرد نام وى ابرهه ، و كنيت او ابو يكسوم ، از خاندان ملوك حبشه . و اين ابرهه را ابرهة الاشرم خواندندى ، و اشرم به تازى بينى بريده باشد ، و بينيش اندر حرب يمن بريده شد ، و سبب بينى بريدن وى پيدا كرده است فرودتر از اين قصّه . و ابرهه بيامد با صد هزار سوار . چون از دريا برآمد و به زمين حضرموت رسيد ، ذو نواس دانست كه با وى تاب ندارد و سپاه او را يارى نكنند . و مر اين ذو نواس را اسبى بود و آشنا كردى به دريا اندر سخت بنهيب ، و بر آن اسب بر نشست و خويشتن را به دريا افگند ، و آن اسب لختى آشنا كرد پس