محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

877

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

س 5 : ص و صب : كانهاى زر و سيم و مس و روى و آهن او . س 6 : ص و صب : و فرشها او فرمود كردن كه بر زمين باز كشد و اين مويها كه اندر پوشند او پديد كرد . س 11 : ص و صب : و مغان پيش دادش خوانند . س 14 : ص : اندر سال اوشهنگ اختلاف بسيار است و ليكن اين كه من ياد كردم پس جرير گويد . صب : و ليكن اين كه من ياد كردم از قول محمد بن جرير است كه او چنين گفته است . فا و فب : ندارد اين دو نسخه . ص 89 عنوان : فا : ذكر طهمورث الملك . چون طهمورث به پادشاهى بنشست مغان او را كيومرث خواندندى و گفتندى بتپرست بود ، و دروغ گويند كه او خداى تعالى پرستيدى ، و گويند كه اين طهمورث را خداى تعالى چندان قوّت داده بود كه جمله ديوان جهان را فرمانبردار خويش كرده بود كه از ميان خلق بيرون شوند و به آبادانيها نباشند ، و به بيابانها و درياهاشان فرستاد و به مشرق و مغربشان افگند ، و زينت اسب و زين و لگام و اشتر و گاو و خر و آنچه بدان ماند و پادشاهان را به كار آيد داشتن آيين او بود . و در آن روزگار بود تا بفرمود خر را بر اسب انداختند و از ايشان استر آمد . آنگاه او را باربر نهاد و به صيد رفت و يوز را شكار وى آموخت . و اول كسى كه بر كرسى بنشست وى بود ، و صد سال پادشاهى كرد و بمرد . عنوان : ص : خبر پادشاهى طهمورث ، صب : گفتار اندر پادشاهى طهمورث ديوبند . س 1 و 2 : صب : عبارت درون [ ] را از نسخهء صب گرفتم . س 3 تا پايان : عبارت گوناگون و خبر يكسان است : فا و فب : ظاهرا افتادگى دارد اين دو نسخه . ص 90 عنوان : فا : ذكر جمشيد الملك . چنين گويند جمشيد برادر طهمورث بود و همه جهان وى داشت . سخت نيكو روى بود و معنى جم روشنايى بود ، و او را جم از بهر آن خواندندى كه هر كجا رفتى از وى روشنايى همى تافت و بر دين ادريس پيغامبر بود . و نخستين كسى كه سلاح ساخت چون شمشير و كارد و حربه و جوشن و خود و آنچه بدان ماند ، او بود از آنكه پيش از وى سلاح مردم سنگ بود و چوب ، و پنبه ريستن و كرباس كردن و ابريشم و قز و الوان رنگها سياه و سفيد و صرخ و زرد و سبز و كبود و آنچه بدان ماند از ( ؟ ) وى بود و پيش از وى نبودى . و ديوان را سخره گرفت تا گرماوه ساختند و هر چه اندر دريا گهر بود ديوان از بهر وى برآوردند اگرچه به قعر دريا فرو بودى . بعد از آن مردم غواصى را از ديوان بياموختند و گوهرها را از دريا برآوردند و نيز راه بيابانها و به كوه اندر آمدن و رفتن وى بنهاد ، و ديوان را بفرمود تا گچ و سپيداب و شنگرف و سيماب و آنچه بدان ماند بيرون آوردند ، و پختنى را بپختند ، و سپرغم و عطرها و مشك و عنبر و كافور و غاليه آميختن همه آئين وى بود و خلايق جهان را به چهار گروه كرد . گروهى از آن لشكريان بود ، گفت : شما سلاح و