محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
849
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
فرخ هرمز همچنين كرد . پس آزرمى دخت امير حرس را بخواند و گفت : امشب چون فرخ هرمز بيامد مرا خبر كن . پس چون شب تاريك شد ، فرخ هرمز تنها بيامد و امير حرس را گفت : ملكه مرا خوانده است به حديثى . امير حرس اندر شد و ملكه را آگاه كرد . آزرمى دخت گفت : برو و سرش برگير و پيش من آر . امير حرس بيرون آمد و سر فرخ هرمز برگرفت و پيش ملكه آورد . پس بفرمود تا سرش با تن بر در كوشك بيفگندند . ديگر روز چون سپاه به در ملكه آمدند ، فرخ هرمز را كشته ديدند . و اين فرخ هرمز معروف بود بر زنان مولع بودن . سپاه از آن بترسيدند و امير حرس را گفتند كه او چه گناه كرده بود ؟ گفت : گناهى عظيم كرده بود كه موجب كشتن بود . پس بدانستند كه آهنگ ملكه كرده است . خاموش بودند و هيچ چيز نگفتند ، و فرخ هرمز را بدان سبب ملامت كردند . و رستم پسر فرخ هرمز به خراسان خليفه بود و از اين حديث آگاه شد و از خراسان سپاه بكشيد و به در مداين آمد و با آزرمى دخت حرب كرد و او را بگرفت و با وى به قهر و جور ببود . [ a 154 ] پس هر دو چشمش كور كرد ، بعد از آن بكشتش و آن امير حرس را نيز بكشت ، و پادشاهى آزرمى دخت شش ماه بود . چون او هلاك شد عجم متحيّر شدند از بهر آنكه كس را نيافتند كه به ملك بنشانند .