محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
831
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سوگند خوردم . گفت : حاجت من آن است كه تو مرا بكشى . كسرى از بهر آن سوگند چاره نيافت ، بفرمود تا او را بكشتند . پسر او را كه نام او هرمز بود خواست كه به جاى او به زابل فرستد ، قبول نكرد ، هر چند گفتند نرفت و از لشكرى توبه كرد . از آن سبب دل همه عجم بر كسرى تباه شد از بهر مردانشاه . پس همه گرد آمدند و از كسرى حاجت خواستند كه آن بيست هزار مرد محبوس را رها كن ، اجابت نكرد . گفتند : اگر همه را رها نكنى اين هزار مرد كه سرهنگاناند رها كن . هم نكرد و سوگند خورد كه همه را بكشم . پس لشكر و سرهنگان همه اتّفاق كردند و تدبيرى كردند كه ملك از وى بستانند و به يك پسر از آن وى دهند . و پرويز را پسرى بود از مريم ، دختر قيصر ، نام او شيرويه . و گروهى گفتند كه از همه پسران پرويز او مهتر بود . آن شيرويه را با خويشتن يكى كردند و گفتند : ما مملكت از پدرت بستانيم و ترا دهيم . شيرويه اجابت كرد . و پرويز خال خويش بندوى را بكشته بود با چندانى رنجها و محنتها كه او كشيده بود ، و نيز بسطام را از خراسان بازخواند تا بكشدش . بسطام عاصى گشت و نيامد ، بعد از آنكه او پدرش را كشته بود ، تا مردمان را معلوم شود كه او را از كشتن پدرش خبر نبوده است و رضا نداده ، و پسر بندوى با پرويز بود . مردمان او را با خود يكى كردند . و ملك پرويز سى و هشت سال تمام شده بود . شبى تدبير راست كردند ، چون نيمشب ببود همه سپاه گرد آمدند و زندان بشكستند و آن بيست هزار مرد بيرون آوردند ، و هم آنگاه به سراى شيرويه رفتند و او را به ملك بنشاندند ، و خواستند كه هم آن شب پرويز را از سراى بيرون آرند . شيروى گفت : شب است رها كنيد تا فردا بامداد . و مردم بر شيروى بيعت كردند ، شبى كه روز آن آذر بود اندر ماه آذر ، و همه بازگشتند و بر در آن سراى بيستادند بر پشت اسبان كه پرويز آنجا بود ، تا روز گشت و در بگشادند . و عجم را عادت چنان بودى كه همه شب پاسبانان بانگ كردندى بر بام كوشك ملك و نام آن ملك بردندى تا مردمان دانستندى كه ملك بسلامت است . پس در اين شب بانگ كردند كه پرويز شاهنشاه . و همه ملوك عجم را رسم چنين بودى . چون ملك به شيروى