محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

826

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

سوى من خوانيد تا من سخن وى بشنوم ، اگر بيايد با او بازگرد [ يد ] و اگر نيايد از او بگذر [ يد ] ، و به يمن شويد و اين نامه به باذان دهيد تا كس فرستد و او را ببندند و بنزد من فرستند . و اين حديث به آخر عمر كسرى بود . پس هر دو رسول برفتند و سوى پيغامبر شدند ، ريشها بسترده و سبلتها دراز كرده . پيغامبر عليه السّلام چون ايشان را بديد عجب آمدش ، و گفت : چرا چنين كرديد ؟ گفتند : خدايگان ما ما را گويد . امرنا ربّنا ان ننقص اللحية و نعفو عن الشّوارب . پيغامبر عليه السّلام گفت : امرنى ربّى ان اقص الشّارب و أعفو اللَّحية . مرا خداى عزّ و جلّ چنين فرمود تا سبلت بسترم و ريش عفو كنم . پس ايشان نامهء كسرى مر پيغامبر را بدادند ، اجابت نكرد . مر ايشان را به خانهء سلمان فرود آوردند و جرايت بر ايشان بفرمود فراخ از پست و خرما . و هر روزى پيش پيغامبر عليه السّلام مىآمدند و شتاب همى كردند و پيغامبر عليه السّلام ايشان را وعدهء نيكو همى داد و به مدارا ايشان را همى داشت ، و رسولان كسرى بعد از شش ماه دلتنگ شدند . پس نيمشب جبريل آمد و پيغامبر را آگاه كرد كه شيرويه مر كسرى را بكشت . ديگر روز رسولان با سلمان بيامدند و گفتند : ما را بيش از اين صبر نمانده يا با ما بياى يا دستورى ده تا بازگرديم . سلمان مر پيغامبر را ترجمه كرد ، پيغامبر صلوات الله عليه گفت : [ a 150 ] لختى صبر كنيد . ايشان بر پاى خاستند و تنگدلى كردند و گفتند : خدايگان ما از ما چندين شكيبايى نپسندد . و اين سخن سلمان مر مصطفى [ را ] عليه السّلام بگفت . مصطفى گفت : ايشان را بگوى : انّ ربّى عزّ و جلّ قد قتل ربّكما سلَّط الله عليه ابنه شيرويه قتله البارحه . سلمان ايشان را گفت كه پيغامبر عليه السّلام مىگويد : خداى من خدايگان شما را بكشت ، و شيرويه پسرش را بر وى مسلَّط كرد دوش تا بكشتش . ايشان همان شب بازگشتند و گفتند ما را روى نيست با اين مردمان بودن ، و او را استوار نداشتند ، و سوى كسرى نيارستند رفتن ، پيش باذان شدند به يمن و نامهء كسرى بدادند . و نامهء شيرويه به وى آمده بود كه پرويز بمرد و من به ملك بنشستم ، هر چه با تو سپاه است [ در ] بيعت تو ، با من راست كن ، و سپاه را بگوى تا مرا بيعت كنند ، و آن مرد را كه به