محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

695

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

انگشتى سياه بيرون آمد و بر زمين افتاد ، پس آتش گشت و همه مردمان يمن بسوخت و خاكستر گردانيد . گفتا : راست گفتى ، همچنين ديدم ، اكنون تعبير كن . سطيح گفت : از زمين حبشه ملكى آيد و مملكت يمن بگيرد و خلق را قهر كند و دين جهودى بگرداند و ملك يمن به زمين حبشه افتد و حبشيان به زمين يمن غلبه شوند . ملك گفت : يا سطيح ! و از پس آن چه باشد ؟ گفت : از پس آن مردى بيايد نام وى سيف بن ذى يزن ، و آن ملك از حبشه بستاند و باز او را بكشند ، و پيغمبرى از عرب بيايد و دينى آرد و مردمان همه دين وى بگيرند و تا قيامت آن دين بماند . پس چون ديگر روز بود ، ديگر كاهن كه نام وى شقّ بود بيامد . ملك او را گفت : خواب مرا بگوى و پس بگزار . خواب ملك بگفت و تأويلش بكرد ، همچنانكه سطيح كرده بود ، برابر كه يك حرف كم يا بيش نبود . پس آن ملك بترسيد و فرزندان خويش را از يمن به زمين عراق فرستاد سوى ملك عجم ، و نامه كرد به شاپور بن خراد ، و اين پيش از اردشير بود ، و از فرزندان ربيعة بن نصر بود آن عدى بن ربيعه كه جذيمة الابرش او را ببرد و خواهر را به دو داد . پس عمرو بن عدى بيامد ، و ملك عرب از پس جذيمه بديشان ماند ، و اين همه گفته‌ايم اندر اخبار پيشين . و اين ملكان عمرو بن عدى و فرزندانش و امرؤ القيس الكندى و منذر و نعمان و اين همه ملوك از فرزندان عمرو بن عدى بودند ، و همه از فرزندان ربيعة بن نصر بودند ، از لخميان ، آنكه از يمن ايشان را به حيره فرستاده بود [ b 125 ] از بهر آن خواب كه سطيح گزارده بود . پس اين ربيعة بن نصر سالى چند به ملك بنشست به يمن اندر و بمرد ، و فرزندانش همه به حيره بماندند ، و به يمن كس نبود از ايشان ، و مردمان يمن گرد آمدند و آن پسران ربيعه هر سه بزرگ شده بودند ، [ حسّان ] را و عمرو را و زرعه را بياوردند ، و مهتر ايشان حسّان بود . ملك به دو دادند و همه بر وى گرد آمدند . و حسّان بن ملك بنشست ، و از پس او برادرش عمرو ، او را بكشت و به ملك بنشست ، و از پس وى زرعه به ملك بنشست ، و از پس اين قصّهء وى بگوييم ان شاء الله تعالى .