محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
802
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
دين نشدى . رسم چنان است عجم را كه چون جماعتى نان خورند يك تن كاردى برگيرد دسته هم از آهن ، و زمزمه گيرد و ايشان را دعا كند و خامش شود و نان خورند ، پس تا نان نخورند سخن نگويند ، مغان نيز همچنين كنند امروز . كسرى بيامد با آن جامهء رومى و بر سر خوان بيستاد خواست كه باژگيرد ، ثياطوس بيامد و آن كارد از دست كسرى بستد و بر آن خوان افگند و گفت : با جامهء چليپا زمزمه نتوان كردن . بندوى ثياطوس را گفت : نه كسرى به دين شما اندر آمده است كه وى بر دين خويش است ، و چليپا را بر چشم وى قدرى نيست . ثياطوس گفت : به چشم من آن [ را ] قدر است ، و با يك ديگر جنگ كردند و به هم برآميختند . ثياطوس كسرى را گفت : پاداشن من همين است كه تو كردى . بندوى ثياطوس را طپانچهاى بر روى زد ، كسرى بديد و ناديده آورد ، و بسطام فراز آمد و ايشان را از يك ديگر باز كرد . ثياطوس هم آنگاه بخشم برفت و هر كه بر آن خوان كس بود از سرهنگان روميان همه برخاستند و با ثياطوس برفتند و آن جشن بر كسرى تباه شد . چون ديگر روز همه سپاه روم به لشكرگاه خويش باز شدند ، و ثياطوس كس فرستاد سوى كسرى كه اگر خواهى بندوى را سوى من فرست تا دستش ببرم كه وى مرا بر روى زد ، و اگر نه حرب را بياراى ، و اين هر دو مر كسرى را سخت آمد . سوى زن اندر شد ، مريم ، و گفت : نبينى كه اين برادرت پادشاهى بر من تباه كرده است و امروز همى چنين گويد . مريم گفت : يا ملك ! من برادر خويش را دانم ، و او مهربان و جوانمرد بود ، تو بندوى را بفرست و بگوى كه اگر خواهى دستش ببر و اگر خواهى بكش كه وى بندوى را نيازارد و باز تو فرست بسلامت . پس كسرى بندوى را بفرستاد سوى ثياطوس و از وى عذر خواست . ثياطوس همچنان كرد كه مريم گفته بود و از بندوى خشنود شد و سپاه را فرمود تا فرود آمدند و خود فرود آمد . ديگر روز كسرى بزرگ دبير را بفرستاد تا نام همه سپاه روم بنوشت و هر كسى را به مرتبت خويش جدا جدا خلعت فرستاد و درم و دينار فرستاد بر دست ثياطوس . و هزار دينار مرواريد سوراخ كردهء روشن و تابان چون آفتاب و خوشاب ، و هزار تا