محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
793
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تا بياسايند . راهب به بام صومعه بر آمد و فرو نگريست و گفت : شما كيستيد ؟ پرويز گفت : من رسول ملك عجمام و سوى ملك روم همى شوم . راهب گفت : تو نه رسولى كه تو خود ملك عجمى و از سرهنگى از آن خود بگريختى و سوى ملك روم همى شوى تا ترا نصرت كند و سپاه دهد . پرويز گفتا : اگر سوى ما فرود آيى چه زيان دارد ؟ راهب سوى ايشان فرود آمد . پرويز او را گفت : مرا معذور دار كه من ندانستم كه ترا چندين علم است ، پس بگوى مرا تا كار من با قيصر چگونه بود ؟ گفتا : قيصر دختر خويش به زنى به تو دهد و پسر خويش با هفتاد هزار مرد با تو بفرستد تا بر وى و ملك خويش باز ستانى . پرويز گفت : كى باشد كه من به ملك بنشينم ؟ راهب گفتا : مدّت هفده يا هجده ماه ديگر بود . پرويز گفت : و چند باشد ملك من ؟ گفت : سى و هشت سال . پرويز گفت : تو اين از كجا دانى ؟ گفت : از كتب دانيال پيغامبر كه شمار ملكان عجم هر يكى گفته است كه هر يك چند بود و ملك هر يكى چند بود و به چه وقت بود . گفت : از پس من كرا بود ؟ گفت : پسرت را ، نام وى شيروى ، ماهى چند نه بسيار ، پس از وى دختر ترا بود سالى چند ، آنگاه پسر پسرت را بود ، پس ملك عجم از دست وى بشود و به عرب افتد به فرزندان اسماعيل بن ابراهيم . و به زمين عجم بنشينند و طعامشان شير بود و خرما و گوشت ، و تا رستخيز اين ملك بر ايشان بماند . پرويز گفت : اين ملك كسى بر من تباه كند ؟ گفت : بلى ، ترا خالى است نام وى بسطام ، اين ملك بر تو تباه كند و ترا از پس سه سال بر وى ظفر بود . بهرام بسطام را گفت : بينى كه اين راهب همى چه گويد كه تو ملك بر من تباه كنى ؟ ! گفتا : دروغ گويد . [ گفت ] : پس مرا عهدى ده و سوگند خور كه تو با من غدر نكنى و مكرى نسازى . بسطام چنان كرد كه مراد پرويز بود ، و از آنجا برفتند و به انطاكيه شدند . و نام قيصر ملك الرّوم مورق بود . ايشان از انطاكيه ( ؟ ) پرويز گفت تا نامه كردند . و پرويز آنجا بنشست و بسطام را با پنج تن به روم فرستاد و به نامه اندر نبشت كه من سوى تو به زينهار آمدم از سرهنگى از آن خويش ، نام وى بهرام شوبين ، سپاه را بر من تباه كرد و ملك از من بستد و من پناه به