محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

789

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

برفت با چوگان . و بندوى به خانهء بهرام سياوشان اندر همى بود . خواهرزادهء بهرام شوبين زن بهرام سياوشان بود . اين زن كس فرستاد سوى بهرام شوبين كه شوى من امروز جامهء چوگان زدن اندر پوشيد و با چوگان بيرون شد و به زير صدره اندر زره دارد ، ندانم اين چيست ؟ ! خويشتن را از وى برحذر دار . بهرام شوبين بترسيد و پنداشت كه بهرام سياوشان با همه سپاه بيعت كرده است بر كشتن وى ، برنشست و چوگان به دست گرفت و بر در ميدان بيستاد ، و هر كه به وى برگذشت چوگان بر پشت وى زدى نرم نرم ، با هيچكس زره نيافت . دانست كه اين تدبير وى تنها ساخته است . شمشير بر ميان داشت . چون بهرام سياوشان اندر آمد ، چوگانى بر پشت وى زد ، آواز زره آمد ، گفت : روسپى زاده ! به ميدان و چوگان زدن زره چرا دارى ؟ ! شمشير بزد و سرش بينداخت . چون خبر بهرام سياوشان سوى بندوى شد كه وى را كشتند ، بر اسپ نشست و برفت و به آذربايگان شد . و بهرام ديگر روز بندوى را طلب كرد ، گفتند : بگريخت . بهرام دريغ بسيار خورد به ناكشتن او . پس ديگر روز بهرام بشنيد كه اندر سپاه گفت و گوى است و هر كسى همى گويد كه اين ملك بهرام را نه سزا است . بفرمود تا همه سپاه را گرد كردند ، و بالشهاى ديباه بر زبر يك ديگر نهادند و آنجا برنشست تا همه سپاه او را بديدند ، و بر تخت ملك نشست و تاج بر سر نهاد و مردمان را خطبه كرد و خداى را حمد و ثنا كرد و بر نوشروان و بر همه شاهان دعا كرد ، پس گفت : يا مردمان ! شما هرگز شنيديد كه كسى با پدر خويش آن كرد كه پرويز كرد با هرمز از بهر ملكت جهان و پدر را بكشت ؟ ! خداى ملك از وى بستد و بدان جهان عقوبت كندش ، و هرگز كس مر كس را بدان [ a 143 ] نيكويى نداشت كه من بهرام سياوشان را داشتم ، با من غدر كرد و خواست كه مرا بكشد تا خداى او را بر دست من هلاك كرد . يا مردمان ! من اين ملك نه مر خويشتن را خواهم كه من اين شهريار را همى خواهم ، و امّا پرويز كه پدر را بكشت او را اندر ملك پدر بهره نيست و اندر ميراث پدر حقّ نيست . مردمان غلغل اندر گرفتند . گروهى گفتند پسنديديم بهرام را ملك تا شهريار برسد ، و گروهى گفتند پرويز به ملك حقّتر است كه او را اندر كشتن گناه