محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

783

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و خبر به بهرام شد كه مردمان هرمز را چشم كور كردند و ملك به پرويز دادند . و بهرام دل بنهاده بود كه با هرمز صلح كند و به طاعت وى باز آيد ، از بهر اين كار دل از صلح برگرفت . پس بهرام دل بر پرويز بد كرد و تهمت كرد پرويز را بدين بدى كه با هرمز كردند ، و نيّت كرد كه با پرويز حرب كند و ملك از وى بستاند و به هرمز دهد و خود پيش هرمز بايستد . و سپاه را گرد كرد و خبر هرمز بگفت ايشان را كه بر وى چه رسيد . مردمان را دل بسوخت و بگريستند و بهرام نيز بگريست و گفت : يا مردمان ! اگر هرمز با ما بد كرد ، باوّل نيكويى كرده بود ، ما را از در خويش با چندان خواسته گسيل كرد ، و آن بد نه از هرمز بود كه از يزدان بخشش بود ، پس به آخر وى را سوى ما فرستاد به عذر ، و حقّ وى بر ما واجب است كه ما بشويم و با پرويز [ b 141 ] حرب كنيم كه ستمگار است ، و اين همه وى ساخت تا ملك هرمز را چنين افتاد ، و ما با وى حرب كنيم و ملك از وى بستانيم و باز هرمز دهيم . مردمان گفتند : فرمان ترا است و صواب آن است كه تو ديدى . و همه با وى بيعت كردند و بساختند . و سپاه از در رى برگرفت و روى به مداين نهاد . پس خبر به پرويز رسيد كه بهرام آمد و كين هرمز همى طلب كند و ملك به هرمز باز خواهد دادن . پرويز سپاه گرد كرد و پيش بهرام باز شد . و بهرام به عقبهء حلوان فرو شد ، و هر دو سپاه به دشت جلولا گرد آمدند و هر كسى لشكرگاهى ساختند . ديگر روز پرويز تنها از سپاه خويش جدا شد و سوى لشكرگاه ، با بندوى و بسطام ، و برابر لشكرگاه بيستاد و آواز كرد كه بهرام بايد تا تنها بيرون آيد تا با وى سخن گويم . بهرام بر اسب بيرون آمد بى سلاح ، و مردانشاه با وى و بهرام سياوشان ، و هر دو برابر يك ديگر بيستادند . پرويز گفت : يا بهرام ! يا اسپهبد خراسان و سالار لشكرهاى ملكان ! من دانم كه ترا با من چه دوستى است و دانم كه ترا اندر اين خاندان چه رنج است ، و هرمز حقّ تو نشناخت تا خداى او را پادافراه كرد و ملك بر وى بگردانيد ، و اگر تو به طاعت من باز آيى ترا به مرتبهء برادران برسانم و حقّ تو بشناسم . بهرام گفت : تو كيستى كه مرا به مرتبهء بزرگ برسانى ؟ گفت : من كسرى پرويزم . گفت : دروغ گويى كه اگر پسر هرمز بودى بر پدر آن نينديشيدى ، و مردمان بر گماشتى تا او را كور